← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر میکرد و میگفت کی عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
اندر آن بودیم کان شخص از عسس — راند اندر باغ از خوفی فرس
بود اندر باغ آن صاحبجمال — کز غمش این در عنا بد هشت سال
سایهٔ او را نبود امکان دید — همچو عنقا وصف او را میشنید
جز یکی لقیه که اول از قضا — بر وی افتاد و شد او را دلربا
بعد از آن چندان که میکوشید او — خود مجالش مینداد آن تندخو
نه به لابه چاره بودش نه به مال — چشم پر و بیطمع بود آن نهال
عاشق هر پیشهای و مطلبی — حق بیالود اول کارش لبی
چون بدان آسیب در جست آمدند — پیش پاشان مینهد هر روز بند
چون در افکندش بجست و جوی کار — بعد از آن در بست که کابین بیار
هم بر آن بو میتنند و میروند — هر دمی راجی و آیس میشوند
هر کسی را هست اومید بری — که گشادندش در آن روزی دری
باز در بستندش و آن درپرست — بر همان اومید آتش پا شدست
چون درآمد خوش در آن باغ آن جوان — خود فرو شد پا به گنجش ناگهان
مر عسس را ساخته یزدان سبب — تا ز بیم او دود در باغ شب
بیند آن معشوقه را او با چراغ — طالب انگشتری در جوی باغ
پس قرین میکرد از ذوق آن نفس — با ثنای حق دعای آن عسس
که زیان کردم عسس را از گریز — بیست چندان سیم و زر بر وی بریز
از عوانی مر ورا آزاد کن — آنچنان که شادم او را شاد کن
سعد دارش این جهان و آن جهان — از عوانی و سگیاش وا رهان
گرچه خوی آن عوان هست ای خدا — که هماره خلق را خواهد بلا
گر خبر آید که شه جرمی نهاد — بر مسلمانان شود او زفت و شاد
ور خبر آید که شه رحمت نمود — از مسلمانان فکند آن را به جود
ماتمی در جان او افتد از آن — صد چنین ادبارها دارد عوان
او عوان را در دعا در میکشید — کز عوان او را چنان راحت رسید
بر همه زهر و برو تریاق بود — آن عوان پیوند آن مشتاق بود
پس بد مطلق نباشد در جهان — بد به نسبت باشد این را هم بدان
در زمانه هیچ زهر و قند نیست — که یکی را پا دگر را بند نیست
مر یکی را پا دگر را پایبند — مر یکی را زهر و بر دیگر چو قند
زهر مار آن مار را باشد حیات — نسبتش با آدمی باشد ممات
خلق آبی را بود دریا چو باغ — خلق خاکی را بود آن مرگ و داغ
همچنین بر میشمر ای مرد کار — نسبت این از یکی کس تا هزار
زید اندر حق آن شیطان بود — در حق شخصی دگر سلطان بود
آن بگوید زید صدیق سنیست — وین بگوید زید گبر کشتنیست
زید یک ذات است ، بر آن یک جَنان — او برین دیگر همه رنج و زیان
گر تو خواهی کو ترا باشد شکر — پس ورا از چشم عشاقش نگر
منگر از چشم خودت آن خوب را — بین به چشم طالبان مطلوب را
چشم خود بر بند زان خوشچشم تو — عاریت کن چشم از عشاق او
بلک ازو کن عاریت چشم و نظر — پس ز چشم او بروی او نگر
تا شوی آمن ز سیری و ملال — گفت کان الله له زین ذوالجلال
چشم او من باشم و دست و دلش — تا رهد از مدبریها مقبلش
هر چه مکروه ست چون شد او دلیل — سوی محبوبت حبیبست و خلیل