☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می‌کرد و می‌گفت کی عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اندر آن بودیم کان شخص از عسس — راند اندر باغ از خوفی فرس

بود اندر باغ آن صاحب‌جمال — کز غمش این در عنا بد هشت سال

سایهٔ او را نبود امکان دید — هم‌چو عنقا وصف او را می‌شنید

جز یکی لقیه که اول از قضا — بر وی افتاد و شد او را دلربا

بعد از آن چندان که می‌کوشید او — خود مجالش می‌نداد آن تندخو

نه به لابه چاره بودش نه به مال — چشم پر و بی‌طمع بود آن نهال

عاشق هر پیشه‌ای و مطلبی — حق بیالود اول کارش لبی

چون بدان آسیب در جست آمدند — پیش پاشان می‌نهد هر روز بند

چون در افکندش بجست و جوی کار — بعد از آن در بست که کابین بیار

هم بر آن بو می‌تنند و می‌روند — هر دمی راجی و آیس می‌شوند

هر کسی را هست اومید بری — که گشادندش در آن روزی دری

باز در بستندش و آن درپرست — بر همان اومید آتش پا شدست

چون درآمد خوش در آن باغ آن جوان — خود فرو شد پا به گنجش ناگهان

مر عسس را ساخته یزدان سبب — تا ز بیم او دود در باغ شب

بیند آن معشوقه را او با چراغ — طالب انگشتری در جوی باغ

پس قرین می‌کرد از ذوق آن نفس — با ثنای حق دعای آن عسس

که زیان کردم عسس را از گریز — بیست چندان سیم و زر بر وی بریز

از عوانی مر ورا آزاد کن — آنچنان که شادم او را شاد کن

سعد دارش این جهان و آن جهان — از عوانی و سگی‌اش وا رهان

گرچه خوی آن عوان هست ای خدا — که هماره خلق را خواهد بلا

گر خبر آید که شه جرمی نهاد — بر مسلمانان شود او زفت و شاد

ور خبر آید که شه رحمت نمود — از مسلمانان فکند آن را به جود

ماتمی در جان او افتد از آن — صد چنین ادبارها دارد عوان

او عوان را در دعا در می‌کشید — کز عوان او را چنان راحت رسید

بر همه زهر و برو تریاق بود — آن عوان پیوند آن مشتاق بود

پس بد مطلق نباشد در جهان — بد به نسبت باشد این را هم بدان

در زمانه هیچ زهر و قند نیست — که یکی را پا دگر را بند نیست

مر یکی را پا دگر را پای‌بند — مر یکی را زهر و بر دیگر چو قند

زهر مار آن مار را باشد حیات — نسبتش با آدمی باشد ممات

خلق آبی را بود دریا چو باغ — خلق خاکی را بود آن مرگ و داغ

همچنین بر می‌شمر ای مرد کار — نسبت این از یکی کس تا هزار

زید اندر حق آن شیطان بود — در حق شخصی دگر سلطان بود

آن بگوید زید صدیق سنیست — وین بگوید زید گبر کشتنیست

زید یک ذات است ، بر آن یک جَنان — او برین دیگر همه رنج و زیان

گر تو خواهی کو ترا باشد شکر — پس ورا از چشم عشاقش نگر

منگر از چشم خودت آن خوب را — بین به چشم طالبان مطلوب را

چشم خود بر بند زان خوش‌چشم تو — عاریت کن چشم از عشاق او

بلک ازو کن عاریت چشم و نظر — پس ز چشم او بروی او نگر

تا شوی آمن ز سیری و ملال — گفت کان الله له زین ذوالجلال

چشم او من باشم و دست و دلش — تا رهد از مدبریها مقبلش

هر چه مکروه ست چون شد او دلیل — سوی محبوبت حبیبست و خلیل

← Önceki 535 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı