☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۵ - قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چونک تنهااش بدید آن ساده مرد — زود او قصد کنار و بوسه کرد

بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار — که مرو گستاخ ادب را هوش دار

گفت آخر خلوتست و خلق نی — آب حاضر تشنهٔ هم‌چون منی

کس نمی‌جنبد درینجا جز که باد — کیست حاضر کیست مانع زین گشاد

گفت ای شیدا تو ابله بوده‌ای — ابلهی وز عاقلان نشنوده‌ای

باد را دیدی که می‌جنبد بدان — بادجنبانیست اینجا بادران

جزو بادی که به حکم ما درست — بادبیزن تا نجنبانی نجست

جنبش این جزو باد ای ساده مرد — بی‌تو و بی‌بادبیزن سر نکرد

جنبش باد نفس کاندر لبست — تابع تصریف جان و قالبست

گاه دم را مدح و پیغامی کنی — گاه دم را هجو و دشنامی کنی

پس بدان احوال دیگر بادها — که ز جزوی کل می‌بیند نهی

باد را حق گه بهاری می‌کند — در دیش زین لطف عاری می‌کند

بر گروه عاد صرصر می‌کند — باز بر هودش معطر می‌کند

می‌کند یک باد را زهر سموم — مر صبا را می‌کند خرم‌قدوم

باد دم را بر تو بنهاد او اساس — تا کنی هر باد را بر وی قیاس

دم نمی‌گردد سخن بی‌لطف و قهر — بر گروهی شهد و بر قومیست زهر

مروحه جنبان پی انعام کس — وز برای قهر هر پشه و مگس

مروحهٔ تقدیر ربانی چرا — پر نباشد ز امتحان و ابتلا

چونک جزو باد دم یا مروحه — نیست الا مفسده یا مصلحه

این شمال و این صبا و این دبور — کی بود از لطف و از انعام دور

یک کف گندم ز انباری ببین — فهم کن کان جمله باشد همچنین

کل باد از برج باد آسمان — کی جهد بی مروحهٔ آن بادران

بر سر خرمن به وقت انتقاد — نه که فلاحان ز حق جویند باد

تا جدا گردد ز گندم کاهها — تا به انباری رود یا چاهها

چون بماند دیر آن باد وزان — جمله را بینی به حق لابه‌کنان

همچنین در طلق آن باد ولاد — گر نیاید بانگ درد آید که داد

گر نمی‌دانند کش راننده اوست — باد را پس کردن زاری چه خوست

اهل کشتی همچنین جویای باد — جمله خواهانش از آن رب العباد

همچنین در درد دندانها ز باد — دفع می‌خواهی بسوز و اعتقاد

از خدا لابه‌کنان آن جندیان — که بده باد ظفر ای کامران

رقعهٔ تعویذ می‌خواهند نیز — در شکنجهٔ طلق زن از هر عزیز

پس همه دانسته‌اند آن را یقین — که فرستد باد رب‌العالمین

پس یقین در عقل هر داننده هست — اینک با جنبنده جنباننده هست

گر تو او را می‌نبینی در نظر — فهم کن آن را به اظهار اثر

تن به جان جنبد نمی‌بینی تو جان — لیک از جنبیدن تن جان بدان

گفت او گر ابلهم من در ادب — زیرکم اندر وفا و در طلب

گفت ادب این بود خود که دیده شد — آن دگر را خود همی‌دانی تو لد

← Önceki 538 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı