☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۶ - قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانه‌ای بگرفت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

صوفیی آمد به سوی خانه روز — خانه یک در بود و زن با کفش‌دوز

جفت گشته با رهی خویش زن — اندر آن یک حجره از وسواس تن

چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه — هر دو درماندند نه حیلت نه راه

هیچ معهودش نبد کو آن زمان — سوی خانه باز گردد از دکان

قاصدا آن روز بی‌وقت آن مروع — از خیالی کرد تا خانه رجوع

اعتماد زن بر آن کو هیچ بار — این زمان فا خانه نامد او ز کار

آن قیاسش راست نامد از قضا — گرچه ستارست هم بدهد سزا

چونک بد کردی بترس آمن مباش — زانک تخمست و برویاند خداش

چند گاهی او بپوشاند که تا — آیدت زان بد پشیمان و حیا

عهد عمر آن امیر مؤمنان — داد دزدی را به جلاد و عوان

بانگ زد آن دزد کای میر دیار — اولین بارست جرمم زینهار

گفت عمر حاش لله که خدا — بار اول قهر بارد در جزا

بارها پوشد پی اظهار فضل — باز گیرد از پی اظهار عدل

تا که این هر دو صفت ظاهر شود — آن مبشر گردد این منذر شود

بارها زن نیز این بد کرده بود — سهل بگذشت آن و سهلش می‌نمود

آن نمی‌دانست عقل پای‌سست — که سبو دایم ز جو ناید درست

آنچنانش تنگ آورد آن قضا — که منافق را کند مرگ فجا

نه طریق و نه رفیق و نه امان — دست کرده آن فرشته سوی جان

آنچنان کین زن در آن حجره جفا — خشک شد او و حریفش ز ابتلا

گفت صوفی با دل خود کای دو گبر — از شما کینه کشم لیکن به صبر

لیک نادانسته آرم این نفس — تا که هر گوشی ننوشد این جرس

از شما پنهان کشد کینه محق — اندک اندک هم‌چو بیماری دق

مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم — لیک پندارد بهر دم بهترم

هم‌چو کفتاری که می‌گیرندش و او — غرهٔ آن گفت کین کفتار کو

هیچ پنهان‌خانه آن زن را نبود — سمج و دهلیز و ره بالا نبود

نه تنوری که در آن پنهان شود — نه جوالی که حجاب آن شود

هم‌چو عرصهٔ پهن روز رستخیز — نه گو و نه پشته نه جای گریز

گفت یزدان وصف این جای حرج — بهر محشر لا تری فیها عوج

← Önceki 539 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı