← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۹ - غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
از پی آن گفت حق خود را بصیر — که بود دید ویت هر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را سمیع — تا ببندی لب ز گفتار شنیع
از پی آن گفت حق خود را علیم — تا نیندیشی فسادی تو ز بیم
نیست اینها بر خدا اسم علم — که سیه کافور دارد نام هم
اسم مشتقست و اوصاف قدیم — نه مثال علت اولی سقیم
ورنه تسخر باشد و طنز و دها — کر را سامع ضریران را ضیا
یا علم باشد حیی نام وقیح — یا سیاه زشت را نام صبیح
طفلک نوزاده را حاجی لقب — یا لقب غازی نهی بهر نسب
گر بگویند این لقبها در مدیح — تا ندارد آن صفت نبود صحیح
تسخر و طنزی بود آن یا جنون — پاک حق عما یقول الظالمون
من همی دانستمت پیش از وصال — که نکورویی ولیکن بدخصال
من همی دانستمت پیش از لقا — کز ستیزه راسخی اندر شقا
چونک چشمم سرخ باشد در عمش — دانمش زان درد گر کم بینمش
تو مرا چون بره دیدی بی شبان — تو گمان بردی ندارم پاسبان
عاشقان از درد زان نالیدهاند — که نظر ناجایگه مالیدهاند
بیشبان دانستهاند آن ظبی را — رایگان دانستهاند آن سبی را
تا ز غمزه تیر آمد بر جگر — که منم حارس گزافه کم نگر
کی کم از بره کم از بزغالهام — که نباشد حارس از دنبالهام
حارسی دارم که ملکش میسزد — داند او بادی که آن بر من وزد
سرد بود آن باد یا گرم آن علیم — نیست غافل نیست غایب ای سقیم
نفس شهوانی ز حق کرست و کور — من به دل کوریت میدیدم ز دور
هشت سالت زان نپرسیدم به هیچ — که پرت دیدم ز جهل پیچ پیچ
خود چه پرسم آنک او باشد بتون — که تو چونی چون بود او سرنگون