☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هدیهٔ بلقیس چل استر بدست — بار آنها جمله خشت زر بدست

چون به صحرای سلیمانی رسید — فرش آن را جمله زر پخته دید

بر سر زر تا چهل منزل براند — تا که زر را در نظر آبی نماند

بارها گفتند زر را وا بریم — سوی مخزن ما چه بیگار اندریم

عرصه‌ای کش خاک زر ده دهیست — زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست

ای ببرده عقل هدیه تا اله — عقل آنجا کمترست از خاک راه

چون کساد هدیه آنجا شد پدید — شرمساریشان همی واپس کشید

باز گفتند ار کساد و ار روا — چیست بر ما بنده فرمانیم ما

گر زر و گر خاک ما را بردنیست — امر فرمان‌ده به جا آوردنیست

گر بفرمایند که واپس برید — هم به فرمان تحفه را باز آورید

خنده‌ش آمد چون سلیمان آن بدید — کز شما من کی طلب کردم ثرید

من نمی‌گویم مرا هدیه دهید — بلک گفتم لایق هدیه شوید

که مرا از غیب نادر هدیه‌هاست — که بشر آن را نیارد نیز خواست

می‌پرستید اختری کو زر کند — رو باو آرید کو اختر کند

می‌پرستید آفتاب چرخ را — خوار کرده جان عالی‌نرخ را

آفتاب از امر حق طباخ ماست — ابلهی باشد که گوییم او خداست

آفتابت گر بگیرد چون کنی — آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی

نه به درگاه خدا آری صداع — که سیاهی را ببر وا ده شعاع

گر کشندت نیم‌شب خورشید کو — تا بنالی یا امان خواهی ازو

حادثات اغلب به شب واقع شود — وان زمان معبود تو غایب بود

سوی حق گر راستانه خم شوی — وا رهی از اختران محرم شوی

چون شوی محرم گشایم با تو لب — تا ببینی آفتابی نیم‌شب

جز روان پاک او را شرق نه — در طلوعش روز و شب را فرق نه

روز آن باشد که او شارق شود — شب نماند شب چو او بارق شود

چون نماید ذره پیش آفتاب — هم‌چنانست آفتاب اندر لباب

آفتابی را که رخشان می‌شود — دیده پیشش کند و حیران می‌شود

هم‌چو ذره بینیش در نور عرش — پیش نور بی حد موفور عرش

خوار و مسکین بینی او را بی‌قرار — دیده را قوت شده از کردگار

کیمیایی که ازو یک ماثری — بر دخان افتاد گشت آن اختری

نادر اکسیری که از وی نیم تاب — بر ظلامی زد به گردش آفتاب

بوالعجب میناگری کز یک عمل — بست چندین خاصیت را بر زحل

باقی اخترها و گوهرهای جان — هم برین مقیاس ای طالب بدان

دیدهٔ حسی زبون آفتاب — دیدهٔ ربانیی جو و بیاب

تا زبون گردد به پیش آن نظر — شعشعات آفتاب با شرر

که آن نظر نوری و این ناری بود — نار پیش نور بس تاری بود

← Önceki 555 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı