☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۳۶ - آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون سلیمان سوی مرغان سبا — یک صفیری کرد بست آن جمله را

جز مگر مرغی که بد بی‌جان و پر — یا چو ماهی گنگ بود از اصل کر

نی غلط گفتم که کر گر سر نهد — پیش وحی کبریا سمعش دهد

چونک بلقیس از دل و جان عزم کرد — بر زمان رفته هم افسوس خورد

ترک مال و ملک کرد او آن چنان — که بترک نام و ننگ آن عاشقان

آن غلامان و کنیزان بناز — پیش چشمش هم‌چو پوسیده پیاز

باغها و قصرها و آب رود — پیش چشم از عشق گلحن می‌نمود

عشق در هنگام استیلا و خشم — زشت گرداند لطیفان را به چشم

هر زمرد را نماید گندنا — غیرت عشق این بود معنی لا

لااله الا هو اینست ای پناه — که نماید مه ترا دیگ سیاه

هیچ مال و هیچ مخزن هیچ رخت — می دریغش نامد الا جز که تخت

پس سلیمان از دلش آگاه شد — کز دل او تا دل او راه شد

آن کسی که بانگ موران بشنود — هم فغان سر دوران بشنود

آنک گوید راز قالت نملة — هم بداند راز این طاق کهن

دید از دورش که آن تسلیم کیش — تلخش آمد فرقت آن تخت خویش

گر بگویم آن سبب گردد دراز — که چرا بودش به تخت آن عشق و ساز

گرچه این کلک قلم خود بی‌حسیست — نیست جنس کاتب او را مونسیست

هم‌چنین هر آلت پیشه‌وری — هست بی‌جان مونس جانوری

این سبب را من معین گفتمی — گر نبودی چشم فهمت را نمی

از بزرگی تخت کز حد می‌فزود — نقل کردن تخت را امکان نبود

خرده کاری بود و تفریقش خطر — هم‌چو اوصال بدن با همدگر

پس سلیمان گفت گرچه فی‌الاخیر — سرد خواهد شد برو تاج و سریر

چون ز وحدت جان برون آرد سری — جسم را با فر او نبود فری

چون برآید گوهر از قعر بحار — بنگری اندر کف و خاشاک خوار

سر بر آرد آفتاب با شرر — دم عقرب را کی سازد مستقر

لیک خود با این همه بر نقد حال — جست باید تخت او را انتقال

تا نگردد خسته هنگام لقا — کودکانه حاجتش گردد روا

هست بر ما سهل و او را بس عزیز — تا بود بر خوان حوران دیو نیز

عبرت جانش شود آن تخت ناز — هم‌چو دلق و چارقی پیش ایاز

تا بداند در چه بود آن مبتلا — از کجاها در رسید او تا کجا

خاک را و نطفه را و مضغه را — پیش چشم ما همی‌دارد خدا

کز کجا آوردمت ای بدنیت — که از آن آید همی خفریقیت

تو بر آن عاشق بدی در دور آن — منکر این فضل بودی آن زمان

این کرم چون دفع آن انکار تست — که میان خاک می‌کردی نخست

حجت انکار شد انشار تو — از دوا بدتر شد این بیمار تو

خاک را تصویر این کار از کجا — نطفه را خصمی و انکار از کجا

چون در آن دم بی‌دل و بی‌سر بدی — فکرت و انکار را منکر بدی

از جمادی چونک انکارت برست — هم ازین انکار حشرت شد درست

پس مثال تو چو آن حلقه‌زنیست — کز درونش خواجه گوید خواجه نیست

حلقه‌زن زین نیست دریابد که هست — پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست

پس هم انکارت مبین می‌کند — کز جماد او حشر صد فن می‌کند

چند صنعت رفت ای انکار تا — آب و گل انکار زاد از هل اتی

آب وگل می‌گفت خود انکار نیست — بانگ می‌زد بی‌خبر که اخبار نیست

من بگویم شرح این از صد طریق — لیک خاطر لغزد از گفت دقیق

← Önceki 569 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı