☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۳۹ - حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پیرمردی پیشش آمد با عصا — کای حلیمه چه فتاد آخر ترا

که چنین آتش ز دل افروختی — این جگرها را ز ماتم سوختی

گفت احمد را رضیعم معتمد — پس بیاوردم که بسپارم به جد

چون رسیدم در حطیم آوازها — می‌رسید و می‌شنیدم از هوا

من چو آن الحان شنیدم از هوا — طفل را بنهادم آنجا زان صدا

تا ببینم این ندا آواز کیست — که ندایی بس لطیف و بس شهیست

نه از کسی دیدم بگرد خود نشان — نه ندا می منقطع شد یک زمان

چونک واگشتم ز حیرتهای دل — طفل را آنجا ندیدم وای دل

گفتش ای فرزند تو انده مدار — که نمایم مر ترا یک شهریار

که بگوید گر بخواهد حال طفل — او بداند منزل و ترحال طفل

پس حلیمه گفت ای جانم فدا — مر ترا ای شیخ خوب خوش‌ندا

هین مرا بنمای آن شاه نظر — کش بود از حال طفل من خبر

برد او را پیش عزی کین صنم — هست در اخبار غیبی مغتنم

ما هزاران گم شده زو یافتیم — چون به خدمت سوی او بشتافتیم

پیر کرد او را سجود و گفت زود — ای خداوند عرب ای بحر جود

گفت ای عزی تو بس اکرامها — کرده‌ای تا رسته‌ایم از دامها

بر عرب حقست از اکرام تو — فرض گشته تا عرب شد رام تو

این حلیمهٔ سعدی از اومید تو — آمد اندر ظل شاخ بید تو

که ازو فرزند طفلی گم شدست — نام آن کودک محمد آمدست

چون محمد گفت آن جمله بتان — سرنگون گشتند و ساجد آن زمان

که برو ای پیر این چه جست و جوست — آن محمد را که عزل ما ازوست

ما نگون و سنگسار آییم ازو — ما کساد و بی‌عیار آییم ازو

آن خیالاتی که دیدندی ز ما — وقت فترت گاه گاه اهل هوا

گم شود چون بارگاه او رسید — آب آمد مر تیمم را درید

دور شو ای پیر فتنه کم فروز — هین ز رشک احمدی ما را مسوز

دور شو بهر خدا ای پیر تو — تا نسوزی ز آتش تقدیر تو

این چه دم اژدها افشردنست — هیچ دانی چه خبر آوردنست

زین خبر جوشد دل دریا و کان — زین خبر لرزان شود هفت آسمان

چون شنید از سنگها پیر این سخن — پس عصا انداخت آن پیر کهن

پس ز لرزه و خوف و بیم آن ندا — پیر دندانها به هم بر می‌زدی

آنچنان که اندر زمستان مرد عور — او همی لرزید و می‌گفت ای ثبور

چون در آن حالت بدید او پیر را — زان عجب گم کرد زن تدبیر را

گفت پیرا گر چه من در محنتم — حیرت اندر حیرت اندر حیرتم

ساعتی بادم خطیبی می‌کند — ساعتی سنگم ادیبی می‌کند

باد با حرفم سخنها می‌دهد — سنگ و کوهم فهم اشیا می‌دهد

گاه طفلم را ربوده غیبیان — غیبیان سبز پر آسمان

از که نالم با که گویم این گله — من شدم سودایی اکنون صد دله

غیرتش از شرح غیبم لب ببست — این قدر گویم که طفلم گم شدست

گر بگویم چیز دیگر من کنون — خلق بندندم به زنجیر جنون

گفت پیرش کای حلیمه شاد باش — سجدهٔ شکر آر و رو را کم خراش

غم مخور یاوه نگردد او ز تو — بلک عالم یاوه گردد اندرو

هر زمان از رشک غیرت پیش و پس — صد هزاران پاسبانست و حرس

آن ندیدی کان بتان ذو فنون — چون شدند از نام طفلت سرنگون

این عجب قرنیست بر روی زمین — پیر گشتم من ندیدم جنس این

زین رسالت سنگها چون ناله داشت — تا چه خواهد بر گنه کاران گماشت

سنگ بی‌جرمست در معبودیش — تو نه‌ای مضطر که بنده بودیش

او که مضطر این چنین ترسان شدست — تا که بر مجرم چه‌ها خواهند بست

← Önceki 572 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı