☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیه‌السلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیه‌السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون خبر یابید جد مصطفی — از حلیمه وز فغانش بر ملا

وز چنان بانگ بلند و نعره‌ها — که بمیلی می‌رسید از وی صدا

زود عبدالمطلب دانست چیست — دست بر سینه همی‌زد می‌گریست

آمد از غم بر در کعبه بسوز — کای خبیر از سر شب وز راز روز

خویشتن را من نمی‌بینم فنی — تا بود هم‌راز تو هم‌چون منی

خویشتن را من نمی‌بینم هنر — تا شوم مقبول این مسعود در

یا سر و سجدهٔ مرا قدری بود — یا باشکم دولتی خندان شود

لیک در سیمای آن در یتیم — دیده‌ام آثار لطفت ای کریم

که نمی‌ماند به ما گرچه ز ماست — ما همه مسیم و احمد کیمیاست

آن عجایبها که من دیدم برو — من ندیدم بر ولی و بر عدو

آنک فضل تو درین طفلیش داد — کس نشان ندهد به صد ساله جهاد

چون یقین دیدم عنایتهای تو — بر وی او دریست از دریای تو

من هم او را می شفیع آرم به تو — حال او ای حال‌دان با من بگو

از درون کعبه آمد بانگ زود — که هم‌اکنون رخ به تو خواهد نمود

با دو صد اقبال او محظوظ ماست — با دو صد طلب ملک محفوظ ماست

ظاهرش را شهرهٔ گیهان کنیم — باطنش را از همه پنهان کنیم

زر کان بود آب و گل ما زرگریم — که گهش خلخال و گه خاتم بریم

گه حمایلهای شمشیرش کنیم — گاه بند گردن شیرش کنیم

گه ترنج تخت بر سازیم ازو — گاه تاج فرقهای ملک‌جو

عشقها داریم با این خاک ما — زانک افتادست در قعدهٔ رضا

گه چنین شاهی ازو پیدا کنیم — گه هم او را پیش شه شیدا کنیم

صد هزاران عاشق و معشوق ازو — در فغان و در نفیر و جست و جو

کار ما اینست بر کوری آن — که به کار ما ندارد میل جان

این فضیلت خاک را زان رو دهیم — که نواله پیش بی‌برگان نهیم

زانک دارد خاک شکل اغبری — وز درون دارد صفات انوری

ظاهرش با باطنش گشته به جنگ — باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ

ظاهرش گوید که ما اینیم و بس — باطنش گوید نکو بین پیش و پس

ظاهرش منکر که باطن هیچ نیست — باطنش گوید که بنماییم بیست

ظاهرش با باطنش در چالش‌اند — لاجرم زین صبر نصرت می‌کشند

زین ترش‌رو خاک صورتها کنیم — خندهٔ پنهانش را پیدا کنیم

زانک ظاهر خاک اندوه و بکاست — در درونش صد هزاران خنده‌هاست

کاشف السریم و کار ما همین — کین نهانها را بر آریم از کمین

گرچه دزد از منکری تن می‌زند — شحنه آن از عصر پیدا می‌کند

فضلها دزدیده‌اند این خاکها — تا مقر آریمشان از ابتلا

بس عجب فرزند کو را بوده است — لیک احمد بر همه افزوده است

شد زمین و آسمان خندان و شاد — کین چنین شاهی ز ما دو جفت زاد

می‌شکافد آسمان از شادیش — خاک چون سوسن شده ز آزادیش

ظاهرت با باطنت ای خاک خوش — چونک در جنگ‌اند و اندر کش‌مکش

هر که با خود بهر حق باشد به جنگ — تا شود معنیش خصم بو و رنگ

ظلمتش با نور او شد در قتال — آفتاب جانش را نبود زوال

هر که کوشد بهر ما در امتحان — پشت زیر پایش آرد آسمان

ظاهرت از تیرگی افغان کنان — باطن تو گلستان در گلستان

قاصد او چون صوفیان روترش — تا نیامیزند با هر نورکش

عارفان روترش چون خارپشت — عیش پنهان کرده در خار درشت

باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش — کای عدوی دزد زین در دور باش

خارپشتا خار حارس کرده‌ای — سر چو صوفی در گریبان برده‌ای

تا کسی دوچار دانگ عیش تو — کم شود زین گلرخان خارخو

طفل تو گرچه که کودک‌خو بدست — هر دو عالم خود طفیل او بدست

ما جهانی را بدو زنده کنیم — چرخ را در خدمتش بنده کنیم

گفت عبدالمطلب کین دم کجاست — ای علیم السر نشان ده راه راست

← Önceki 573 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı