☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پس سلیمان دید اندر گوشه‌ای — نوگیاهی رسته هم‌چون خوشه‌ای

دید بس نادر گیاهی سبز و تر — می‌ربود آن سبزیش نور از بصر

پس سلامش کرد در حال آن حشیش — او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش

گفت نامت چیست برگو بی‌دهان — گفت خروب است ای شاه جهان

گفت اندر تو چه خاصیت بوَد‌؟ — گفت من رستم مکان ویران شود

من که خروبم خراب منزلم — هادم بنیاد این آب و گلم

پس سلیمان آن زمان دانست زود — که اجل آمد سفر خواهد نمود

گفت تا من هستم این مسجد یقین — در خلل ناید ز آفات زمین

تا که من باشم وجود من بود — مسجداقصی مخلخل کی شود

پس که هدم مسجد ما بی‌گمان — نبود الا بعد مرگ ما بدان

مسجدست آن دل که جسمش ساجدست — یار بد خروب هر جا مسجدست

یار بد چون رست در تو مهر او — هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو

برکن از بیخش که گر سر بر زند — مر ترا و مسجدت را بر کند

عاشقا خروب تو آمد کژی — هم‌چو طفلان سوی کژ چون می‌غژی

خویش مجرم دان و مجرم گو مترس — تا ندزدد از تو آن استاد درس

چون بگویی جاهلم تعلیم ده — این چنین انصاف از ناموس به

از پدر آموز ای روشن‌جبین — ربنا گفت و ظلمنا پیش ازین

نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت — نه لوای مکر و حیلت بر فراخت

باز آن ابلیس بحث آغاز کرد — که بدم من سرخ رو کردیم زرد

رنگ رنگ تست صباغم توی — اصل جرم و آفت و داغم توی

هین بخوان رب بما اغویتنی — تا نگردی جبری و کژ کم تنی

بر درخت جبر تا کی بر جهی — اختیار خویش را یک‌سو نهی

هم‌چو آن ابلیس و ذریات او — با خدا در جنگ و اندر گفت و گو

چون بود اکراه با چندان خوشی — که تو در عصیان همی دامن کشی

آن‌چنان خوش کس رود در مکرهی — کس چنان رقصان دود در گم‌رهی

بیست مرده جنگ می‌کردی در آن — کت همی‌دادند پند آن دیگران

که صواب اینست و راه اینست و بس — کی زند طعنه مرا جز هیچ‌کس

کی چنین گوید کسی کو مکر هست — چون چنین جنگد کسی کو بی‌رهست

هر چه نفست خواست داری اختیار — هر چه عقلت خواست آری اضطرار

داند او کو نیک‌بخت و محرمست — زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست

زیرکی سباحی آمد در بحار — کم رهد غرقست او پایان کار

هل سباحت را رها کن کبر و کین — نیست جیحون نیست جو دریاست این

وانگهان دریای ژرف بی‌پناه — در رباید هفت دریا را چو کاه

عشق چون کشتی بود بهر خواص — کم بود آفت بود اغلب خلاص

زیرکی بفروش و حیرانی بخر — زیرکی ظنست و حیرانی نظر

عقل قربان کن به پیش مصطفی — حسبی الله گو که الله‌ام کفی

هم‌چو کنعان سر ز کشتی وا مکش — که غرورش داد نفس زیرکش

که برآیم بر سر کوه مشید — منت نوحم چرا باید کشید

چون رمی از منتش بر جان ما — چونک شکر و منتش گوید خدا

تو چه دانی ای غرارهٔ پر حسد — منت او را خدا هم می‌کشد

کاشکی او آشنا ناموختی — تا طمع در نوح و کشتی دوختی

کاش چون طفل از حیل جاهل بدی — تا چو طفلان چنگ در مادر زدی

یا به علم نقل کم بودی ملی — علم وحی دل ربودی از ولی

با چنین نوری چو پیش آری کتاب — جان وحی آسای تو آرد عتاب

چون تیمم با وجود آب دان — علم نقلی با دم قطب زمان

خویش ابله کن تبع می‌رو سپس — رستگی زین ابلهی یابی و بس

اکثر اهل الجنه البله ای پسر — بهر این گفته‌ست سلطان البشر

زیرکی چون کبر و باد انگیز تست — ابلهی شو تا بماند دل درست

ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست — ابلهی کو واله و حیران هوست

ابلهان‌اند آن زنان دست بر — از کف ابله وز رخ یوسف نذر

عقل را قربان کن اندر عشق دوست — عقلها باری از آن سویست کوست

عقلها آن سو فرستاده عقول — مانده این سو که نه معشوقست گول

زین سر از حیرت گر این عقلت رود — هر سو مویت سر و عقلی شود

نیست آن سو رنج فکرت بر دماغ — که دماغ و عقل روید دشت و باغ

سوی دشت از دشت نکته بشنوی — سوی باغ آیی شود نخلت روی

اندرین ره ترک کن طاق و طرنب — تا قلاوزت نجنبد تو مجنب

هر که او بی سر بجنبد دم بود — جنبشش چون جنبش کزدم بود

کژرو و شب کور و زشت و زهرناک — پیشهٔ او خستن اجسام پاک

سر بکوب آن را که سرش این بود — خلق و خوی مستمرش این بود

خود صلاح اوست آن سر کوفتن — تا رهد جان‌ریزه‌اش زان شوم‌تن

واستان آن دست دیوانه سلاح — تا ز تو راضی شود عدل و صلاح

چون سلاحش هست و عقلش نه ببند — دست او را ورنه آرد صد گزند

← Önceki 585 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı