☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت بنمودم دغل لیکن ترا — از نصیحت باز گفتم ماجرا

هم‌چنین دنیا اگر چه خوش شکفت — بانگ زد هم بی‌وفایی خویش گفت

اندرین کون و فساد ای اوستاد — آن دغل کون و نصیحت آن فساد

کون می‌گوید بیا من خوش‌پیم — وآن فسادش گفته رو من لا شی‌ام

ای ز خوبی بهاران لب گزان — بنگر آن سردی و زردی خزان

روز دیدی طلعت خورشید خوب — مرگ او را یاد کن وقت غروب

بدر را دیدی برین خوش چار طاق — حسرتش را هم ببین اندر محاق

کودکی از حسن شد مولای خلق — بعد فردا شد خرف رسوای خلق

گر تن سیمین‌تنان کردت شکار — بعد پیری بین تنی چون پنبه‌زار

ای بدیده لوتهای چرب خیز — فضلهٔ آن را ببین در آب‌ریز

مر خبث را گو که آن خوبیت کو — بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو

گوید او آن دانه بد من دام آن — چون شدی تو صید شد دانه نهان

بس انامل رشک استادان شده — در صناعت عاقبت لرزان شده

نرگس چشم خمار هم‌چو جان — آخر اعمش بین و آب از وی چکان

حیدری کاندر صف شیران رود — آخر او مغلوب موشی می‌شود

طبع تیز دوربین محترف — چون خر پیرش ببین آخر خرف

زلف جعد مشکبار عقل‌بر — آخرا چون دم زشت خنگ خر

خوش ببین کونش ز اول باگشاد — وآخر آن رسواییش بین و فساد

زانک او بنمود پیدا دام را — پیش تو بر کند سبلت خام را

پس مگو دنیا به تزویرم فریفت — ورنه عقل من ز دامش می‌گریخت

طوق زرین و حمایل بین هله — غل و زنجیری شدست و سلسله

همچنین هر جزو عالم می‌شمر — اول و آخر در آرش در نظر

هر که آخربین‌تر او مسعودتر — هر که آخوربین‌تر او مطرودتر

روی هر یک چون مه فاخر ببین — چونک اول دیده شد آخر ببین

تا نباشی هم‌چو ابلیس اعوری — نیم بیند نیم نی چون ابتری

دید طین آدم و دینش ندید — این جهان دید آن جهان‌بینش ندید

فضل مردان بر زنان ای بو شجاع — نیست بهر قوت و کسب و ضیاع

ورنه شیر و پیل را بر آدمی — فضل بودی بهر قوت ای عمی

فضل مردان بر زن ای حالی‌پرست — زان بود که مرد پایان بین‌ترست

مرد کاندر عاقبت‌بینی خمست — او ز اهل عاقبت چون زن کمست

از جهان دو بانگ می‌آید به ضد — تا کدامین را تو باشی مستعد

آن یکی بانگش نشور اتقیا — وان یکی بانگش فریب اشقیا

من شکوفهٔ خارم ای خوش گرمدار — گل بریزد من بمانم شاخ خار

بانگ اشکوفه‌ش که اینک گل‌فروش — بانگ خار او که سوی ما مکوش

این پذیرفتی بماندی زان دگر — که محب از ضد محبوبست کر

آن یکی بانگ این که اینک حاضرم — بانگ دیگر بنگر اندر آخرم

حاضری‌ام هست چون مکر و کمین — نقش آخر ز آینهٔ اول ببین

چون یکی زین دو جوال اندر شدی — آن دگر را ضد و نا درخور شدی

ای خنک آنکو ز اول آن شنید — کش عقول و مسمع مردان شنید

خانه خالی یافت و جا را او گرفت — غیر آنش کژ نماید یا شگفت

کوزهٔ نو کو به خود بولی کشید — آن خبث را آب نتواند برید

در جهان هر چیز چیزی می‌کشد — کفر کافر را و مرشد را رشد

کهربا هم هست و مغناطیس هست — تا تو آهن یا کهی آیی بشست

برد مغناطیست ار تو آهنی — ور کهی بر کهربا بر می‌تنی

آن یکی چون نیست با اخیار یار — لاجرم شد پهلوی فجار جار

هست موسی پیش قبطی بس ذمیم — هست هامان پیش سبطی بس رجیم

جان هامان جاذب قبطی شده — جان موسی طالب سبطی شده

معدهٔ خر که کشد در اجتذاب — معدهٔ آدم جذوب گندم آب

گر تو نشناسی کسی را از ظلام — بنگر او را کوش سازیدست امام

← Önceki 594 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı