← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بیوفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت بنمودم دغل لیکن ترا — از نصیحت باز گفتم ماجرا
همچنین دنیا اگر چه خوش شکفت — بانگ زد هم بیوفایی خویش گفت
اندرین کون و فساد ای اوستاد — آن دغل کون و نصیحت آن فساد
کون میگوید بیا من خوشپیم — وآن فسادش گفته رو من لا شیام
ای ز خوبی بهاران لب گزان — بنگر آن سردی و زردی خزان
روز دیدی طلعت خورشید خوب — مرگ او را یاد کن وقت غروب
بدر را دیدی برین خوش چار طاق — حسرتش را هم ببین اندر محاق
کودکی از حسن شد مولای خلق — بعد فردا شد خرف رسوای خلق
گر تن سیمینتنان کردت شکار — بعد پیری بین تنی چون پنبهزار
ای بدیده لوتهای چرب خیز — فضلهٔ آن را ببین در آبریز
مر خبث را گو که آن خوبیت کو — بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو
گوید او آن دانه بد من دام آن — چون شدی تو صید شد دانه نهان
بس انامل رشک استادان شده — در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خمار همچو جان — آخر اعمش بین و آب از وی چکان
حیدری کاندر صف شیران رود — آخر او مغلوب موشی میشود
طبع تیز دوربین محترف — چون خر پیرش ببین آخر خرف
زلف جعد مشکبار عقلبر — آخرا چون دم زشت خنگ خر
خوش ببین کونش ز اول باگشاد — وآخر آن رسواییش بین و فساد
زانک او بنمود پیدا دام را — پیش تو بر کند سبلت خام را
پس مگو دنیا به تزویرم فریفت — ورنه عقل من ز دامش میگریخت
طوق زرین و حمایل بین هله — غل و زنجیری شدست و سلسله
همچنین هر جزو عالم میشمر — اول و آخر در آرش در نظر
هر که آخربینتر او مسعودتر — هر که آخوربینتر او مطرودتر
روی هر یک چون مه فاخر ببین — چونک اول دیده شد آخر ببین
تا نباشی همچو ابلیس اعوری — نیم بیند نیم نی چون ابتری
دید طین آدم و دینش ندید — این جهان دید آن جهانبینش ندید
فضل مردان بر زنان ای بو شجاع — نیست بهر قوت و کسب و ضیاع
ورنه شیر و پیل را بر آدمی — فضل بودی بهر قوت ای عمی
فضل مردان بر زن ای حالیپرست — زان بود که مرد پایان بینترست
مرد کاندر عاقبتبینی خمست — او ز اهل عاقبت چون زن کمست
از جهان دو بانگ میآید به ضد — تا کدامین را تو باشی مستعد
آن یکی بانگش نشور اتقیا — وان یکی بانگش فریب اشقیا
من شکوفهٔ خارم ای خوش گرمدار — گل بریزد من بمانم شاخ خار
بانگ اشکوفهش که اینک گلفروش — بانگ خار او که سوی ما مکوش
این پذیرفتی بماندی زان دگر — که محب از ضد محبوبست کر
آن یکی بانگ این که اینک حاضرم — بانگ دیگر بنگر اندر آخرم
حاضریام هست چون مکر و کمین — نقش آخر ز آینهٔ اول ببین
چون یکی زین دو جوال اندر شدی — آن دگر را ضد و نا درخور شدی
ای خنک آنکو ز اول آن شنید — کش عقول و مسمع مردان شنید
خانه خالی یافت و جا را او گرفت — غیر آنش کژ نماید یا شگفت
کوزهٔ نو کو به خود بولی کشید — آن خبث را آب نتواند برید
در جهان هر چیز چیزی میکشد — کفر کافر را و مرشد را رشد
کهربا هم هست و مغناطیس هست — تا تو آهن یا کهی آیی بشست
برد مغناطیست ار تو آهنی — ور کهی بر کهربا بر میتنی
آن یکی چون نیست با اخیار یار — لاجرم شد پهلوی فجار جار
هست موسی پیش قبطی بس ذمیم — هست هامان پیش سبطی بس رجیم
جان هامان جاذب قبطی شده — جان موسی طالب سبطی شده
معدهٔ خر که کشد در اجتذاب — معدهٔ آدم جذوب گندم آب
گر تو نشناسی کسی را از ظلام — بنگر او را کوش سازیدست امام