← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن یکی با دلق آمد از عراق — باز پرسیدند یاران از فراق
گفت آری بد فراق الا سفر — بود بر من بس مبارک مژدهور
که خلیفه داد ده خلعت مرا — که قرینش باد صد مدح و ثنا
شکرها و حمدها بر میشمرد — تا که شکر از حد و اندازه ببرد
پس بگفتندش که احوال نژند — بر دروغ تو گواهی میدهند
تن برهنه سر برهنه سوخته — شکر را دزدیده یا آموخته
کو نشان شکر و حمد میر تو — بر سر و بر پای بی توفیر تو
گر زبانت مدح آن شه میتند — هفت اندامت شکایت میکند
در سخای آن شه و سلطان جود — مر ترا کفشی و شلواری نبود
گفت من ایثار کردم آنچ داد — میر تقصیری نکرد از افتقاد
بستدم جمله عطاها از امیر — بخش کردم بر یتیم و بر فقیر
مال دادم بستدم عمر دراز — در جزا زیرا که بودم پاکباز
پس بگفتندش مبارک مال رفت — چیست اندر باطنت این دود نفت
صد کراهت در درون تو چو خار — کی بود انده نشان ابتشار
کو نشان عشق و ایثار و رضا — گر درستست آنچ گفتی ما مضی
خود گرفتم مال گم شد میل کو — سیل اگر بگذشت جای سیل کو
چشم تو گر بد سیاه و جانفزا — گر نماند او جانفزا ازرق چرا
کو نشان پاکبازی ای ترش — بوی لاف کژ همیآید خمش
صد نشان باشد درون ایثار را — صد علامت هست نیکوکار را
مال در ایثار اگر گردد تلف — در درون صد زندگی آید خلف
در زمین حق زراعت کردنی — تخمهای پاک آنگه دخل نی
گر نروید خوشه از روضات هو — پس چه واسع باشد ارض الله بگو
چونک این ارض فنا بیریع نیست — چون بود ارض الله آن مستوسعیست
این زمین را ریع او خود بیحدست — دانهای را کمترین خود هفصدست
حمد گفتی کو نشان حامدون — نه برونت هست اثر نه اندرون
حمد عارف مر خدا را راستست — که گواه حمد او شد پا و دست
از چه تاریک جسمش بر کشید — وز تک زندان دنیااش خرید
اطلس تقوی و نور مؤتلف — آیت حمدست او را بر کتف
وا رهیده از جهان عاریه — ساکن گلزار و عین جاریه
بر سریر سر عالیهمتش — مجلس و جا و مقام و رتبتش
مقعد صدقی که صدیقان درو — جمله سر سبزند و شاد و تازهرو
حمدشان چون حمد گلشن از بهار — صد نشانی دارد و صد گیر و دار
بر بهارش چشمه و نخل و گیاه — وآن گلستان و نگارستان گواه
شاهد شاهد هزاران هر طرف — در گواهی همچو گوهر بر صدف
بوی سر بد بیاید از دمت — وز سر و رو تابد ای لافی غمت
بوشناسانند حاذق در مصاف — تو به جلدی های هو کم کن گزاف
تو ملاف از مشک کان بوی پیاز — از دم تو میکند مکشوف راز
گلشکر خوردم همیگویی و بوی — میزند از سیر که یافه مگوی
هست دل مانندهٔ خانهٔ کلان — خانهٔ دل را نهان همسایگان
از شکاف روزن و دیوارها — مطلع گردند بر اسرار ما
از شکافی که ندارد هیچ وهم — صاحب خانه و ندارد هیچ سهم
از نبی بر خوان که دیو و قوم او — میبرند از حال انسی خفیه بو
از رهی که انس از آن آگاه نیست — زانک زین محسوس و زین اشباه نیست
در میان ناقدان زرقی متن — با محک ای قلب دون لافی مزن
مر محک را ره بود در نقد و قلب — که خدایش کرد امیر جسم و قلب
چون شیاطین با غلیظیهای خویش — واقفاند از سر ما و فکر و کیش
مسلکی دارند دزدیده درون — ما ز دزدیهای ایشان سرنگون
دم به دم خبط و زیانی میکنند — صاحب نقب و شکاف روزنند
پس چرا جانهای روشن در جهان — بیخبر باشند از حال نهان
در سرایت کمتر از دیوان شدند — روحها که خیمه بر گردون زدند
دیو دزدانه سوی گردون رود — از شهاب محرق او مطعون شود
سرنگون از چرخ زیر افتد چنان — که شقی در جنگ از زخم سنان
آن ز رشک روحهای دلپسند — از فلکشان سرنگون میافکنند
تو اگر شلی و لنگ و کور و کر — این گمان بر روحهای مه مبر
شرم دار و لاف کم زن جان مکن — که بسی جاسوس هست آن سوی تن