☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند — بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگِ روی و نبض و قاروره بدید — هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که‌ ایشان کرده‌اند — آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حالِ درون — اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون

دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت — لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت

رنجَش از صفرا و از سودا نبود — بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کاو زارِ دِلست — تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست

عاشقی پیداست از زاریّ دل — نیست بیماری چو بیماریّ دل

علّت عاشق ز علت‌ها جداست — عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست — عاقبت ما را بدان سَر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان — چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست — لیک عشقِ بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت — چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت — شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیلِ آفتاب — گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد — شمس هر دم نورِ جانی می‌دهد

سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر — چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر

خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست — شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد — می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر — نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصوّر ذات او را گُنج کو — تا درآید در تصوّر مثل او

چون حدیث روی شمس‌الدّین رسید — شمسِ چارم‌ آسمان سَر در کشید

واجب آید چونکه آمد نام او — شرح کردن رمزی از اِنعام او

این نَفَس جانْ دامنم برتافته‌ست — بوی پیراهانِ یوسف یافته‌ست

کز برای حقِّ صحبت سال‌ها — بازگو حالی از آن خوش حال‌ها

تا زمین و آسمان خندان شود — عقل و روح و دیده صدچندان شود

لاتُکَلِّفْنی فَإِنّی فی الْفَنا — کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا

کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق — أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست — شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر — این زمان بگذار تا وقت دگر

قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ — واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفٌ قاطعُ

صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق — نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟ — هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوش‌تر سِرِّ یار — خود تو در ضمن حکایت گوش‌ دار

خوش‌تر آن باشد که سِرِّ دلبران — گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌ غُلول — بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من — می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان — نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می‌خواه، لیک اندازه خواه — برنتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت — اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی — بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی — رو تمامِ این حکایت بازگوی

← Önceki 6 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı