☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن شنیدی داستان بایزید — که ز حال بوالحسن پیشین چه دید

روزی آن سلطان تقوی می‌گذشت — با مریدان جانب صحرا و دشت

بوی خوش آمد مر او را ناگهان — در سواد ری ز سوی خارقان

هم بدانجا نالهٔ مشتاق کرد — بوی را از باد استنشاق کرد

بوی خوش را عاشقانه می‌کشید — جان او از باد باده می‌چشید

کوزه‌ای کو از یخابه پر بود — چون عرق بر ظاهرش پیدا شود

آن ز سردی هوا آبی شدست — از درون کوزه نم بیرون نجست

باد بوی‌آور مر او را آب گشت — آب هم او را شراب ناب گشت

چون درو آثار مستی شد پدید — یک مرید او را از آن دم بر رسید

پس بپرسیدش که این احوال خوش — که برونست از حجاب پنج و شش

گاه سرخ و گاه زرد و گه سپید — می‌شود رویت چه حالست و نوید

می‌کشی بوی و به ظاهر نیست گل — بی‌شک از غیبست و از گلزار کل

ای تو کام جان هر خودکامه‌ای — هر دم از غیبت پیام و نامه‌ای

هر دمی یعقوب‌وار از یوسفی — می‌رسد اندر مشام تو شفا

قطره‌ای بر ریز بر ما زان سبو — شمه‌ای زان گلستان با ما بگو

خو نداریم ای جمال مهتری — که لب ما خشک و تو تنها خوری

ای فلک‌پیمای چست چست‌خیز — زانچ خوردی جرعه‌ای بر ما بریز

میر مجلس نیست در دوران دگر — جز تو ای شه در حریفان در نگر

کی توان نوشید این می زیردست — می یقین مر مرد را رسواگرست

بوی را پوشیده و مکنون کند — چشم مست خویشتن را چون کند

خود نه آن بویست این که اندر جهان — صد هزاران پرده‌اش دارد نهان

پر شد از تیزی او صحرا و دشت — دشت چه کز نه فلک هم در گذشت

این سر خم را به کهگل در مگیر — کین برهنه نیست خود پوشش‌پذیر

لطف کن ای رازدان رازگو — آنچ بازت صید کردش بازگو

گفت بوی بوالعجب آمد به من — هم‌چنانک مر نبی را از یمن

که محمد گفت بر دست صبا — از یمن می‌آیدم بوی خدا

بوی رامین می‌رسد از جان ویس — بوی یزدان می‌رسد هم از اویس

از اویس و از قرن بوی عجب — مر نبی را مست کرد و پر طرب

چون اویس از خویش فانی گشته بود — آن زمینی آسمانی گشته بود

آن هلیلهٔ پروریده در شکر — چاشنی تلخیش نبود دگر

آن هلیلهٔ رسته از ما و منی — نقش دارد از هلیله طعم نی

این سخن پایان ندارد باز گرد — تا چه گفت از وحی غیب آن شیرمرد

← Önceki 601 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı