☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک سریه می‌فرستادش رسول — بهر جنگ کافر و دفع فضول

یک جوانی را گزید او از هذیل — میر لشکر کردش و سالار خیل

اصل لشکر بی‌گمان سرور بود — قوم بی‌سرور تن بی‌سر بود

این همه که مرده و پژمرده‌ای — زان بود که ترک سرور کرده‌ای

از کسل وز بخل وز ما و منی — می‌کشی سر خویش را سر می‌کنی

هم‌چو استوری که بگریزد ز بار — او سر خود گیرد اندر کوهسار

صاحبش در پی دوان کای خیره سر — هر طرف گرگیست اندر قصد خر

گر ز چشمم این زمان غایب شوی — پیشت آید هر طرف گرگ قوی

استخوانت را بخاید چون شکر — که نبینی زندگانی را دگر

آن مگیر آخر بمانی از علف — آتش از بی‌هیزمی گردد تلف

هین بمگریز از تصرف کردنم — وز گرانی بار که جانت منم

تو ستوری هم که نفست غالبست — حکم غالب را بود ای خودپرست

خر نخواندت اسپ خواندت ذوالجلال — اسپ تازی را عرب گوید تعال

میر آخر بود حق را مصطفی — بهر استوران نفس پر جفا

قل تعالوا گفت از جذب کرم — تا ریاضتتان دهم من رایضم

نفسها را تا مروض کرده‌ام — زین ستوران بس لگدها خورده‌ام

هر کجا باشد ریاضت‌باره‌ای — از لگدهااش نباشد چاره‌ای

لاجرم اغلب بلا بر انبیاست — که ریاضت دادن خامان بلاست

سکسکانید از دمم یرغا روید — تا یواش و مرکب سلطان شوید

قل تعالوا قل تعالو گفت رب — ای ستوران رمیده از ادب

گر نیایند ای نبی غمگین مشو — زان دو بی‌تمکین تو پر از کین مشو

گوش بعضی زین تعالواها کرست — هر ستوری را صطبلی دیگرست

منهزم گردند بعضی زین ندا — هست هر اسپی طویلهٔ او جدا

منقبض گردند بعضی زین قصص — زانک هر مرغی جدا دارد قفس

خود ملایک نیز ناهمتا بدند — زین سبب بر آسمان صف صف شدند

کودکان گرچه به یک مکتب درند — در سبق هر یک ز یک بالاترند

مشرقی و مغربی را حسهاست — منصب دیدار حس چشم‌راست

صد هزاران گوشها گر صف زنند — جمله محتاجان چشم روشن‌اند

باز صف گوشها را منصبی — در سماع جان و اخبار و نبی

صد هزاران چشم را آن راه نیست — هیچ چشمی از سماع آگاه نیست

هم‌چنین هر حس یک یک می‌شمر — هر یکی معزول از آن کار دگر

پنج حس ظاهر و پنج اندرون — ده صف‌اند اندر قیام الصافون

هر کسی کو از صف دین سرکشست — می‌رود سوی صفی کان واپسست

تو ز گفتار تعالوا کم مکن — کیمیای بس شگرفست این سخن

گر مسی گردد ز گفتارت نفیر — کیمیا را هیچ از وی وا مگیر

این زمان گر بست نفس ساحرش — گفت تو سودش کند در آخرش

قل تعالوا قل تعالوا ای غلام — هین که ان الله یدعوا للسلام

خواجه باز آ از منی و از سری — سروری جو کم طلب کن سروری

← Önceki 609 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı