☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون پیمبر سروری کرد از هذیل — از برای لشکر منصور خیل

بوالفضولی از حسد طاقت نداشت — اعتراض و لانسلم بر فراشت

خلق را بنگر که چون ظلمانی‌اند — در متاع فانیی چون فانی‌اند

از تکبر جمله اندر تفرقه — مرده از جان زنده‌اند از مخرقه

این عجب که جان به زندان اندرست — وانگهی مفتاح زندانش به دست

پای تا سر غرق سرگین آن جوان — می‌زند بر دامنش جوی روان

دایما پهلو به پهلو بی‌قرار — پهلوی آرامگاه و پشت‌دار

نور پنهانست و جست و جو گواه — کز گزافه دل نمی‌جوید پناه

گر نبودی حبس دنیا را مناص — نه بدی وحشت نه دل جستی خلاص

وحشتت هم‌چون موکل می‌کشد — که بجو ای ضال منهاج رشد

هست منهاج و نهان در مکمنست — یافتش رهن گزافه جستنست

تفرقه‌جویان جمع اندر کمین — تو درین طالب رخ مطلوب بین

مردگان باغ برجسته ز بن — کان دهندهٔ زندگی را فهم کن

چشم این زندانیان هر دم به در — کی بدی گر نیستی کس مژده‌ور

صد هزار آلودگان آب‌جو — کی بدندی گر نبودی آب جو

بر زمین پهلوت را آرام نیست — دان که در خانه لحاف و بستریست

بی‌مقرگاهی نباشد بی‌قرار — بی‌خمار اشکن نباشد این خمار

گفت نه نه یا رسول الله مکن — سرور لشکر مگر شیخ کهن

یا رسول الله جوان ار شیرزاد — غیر مرد پیر سر لشکر مباد

هم تو گفتستی و گفت تو گوا — پیر باید پیر باید پیشوا

یا رسول‌الله درین لشکر نگر — هست چندین پیر و از وی پیشتر

زین درخت آن برگ زردش را مبین — سیبهای پختهٔ او را بچین

برگهای زرد او خود کی تهیست — این نشان پختگی و کاملیست

برگ زرد ریش و آن موی سپید — بهر عقل پخته می‌آرد نوید

برگهای نو رسیدهٔ سبزفام — شد نشان آنک آن میوه‌ست خام

برگ بی‌برگی نشان عارفیست — زردی زر سرخ رویی صارفیست

آنک او گل عارضست ار نو خطست — او به مکتب گاه مخبر نوخطست

حرفهای خط او کژمژ بود — مزمن عقلست اگر تن می‌دود

پای پیر از سرعت ار چه باز ماند — یافت عقل او دو پر بر اوج راند

گر مثل خواهی به جعفر در نگر — داد حق بر جای دست و پاش پر

بگذر از زر کین سخت شد محتجب — هم‌چو سیماب این دلم شد مضطرب

ز اندرونم صدخموش خوش‌نفس — دست بر لب می‌زند یعنی که بس

خامشی بحرست و گفتن هم‌چو جو — بحر می‌جوید ترا جو را مجو

از اشارتهای دریا سر متاب — ختم کن والله اعلم بالصواب

هم‌چنین پیوسته کرد آن بی‌ادب — پیش پیغامبر سخن زان سرد لب

دست می‌دادش سخن او بی‌خبر — که خبر هرزه بود پیش نظر

این خبرها از نظر خود نایبست — بهر حاضر نیست بهر غایبست

هر که او اندر نظر موصول شد — این خبرها پیش او معزول شد

چونک با معشوق گشتی همنشین — دفع کن دلالگان را بعد ازین

هر که از طفلی گذشت و مرد شد — نامه و دلاله بر وی سرد شد

نامه خواند از پی تعلیم را — حرف گوید از پی تفهیم را

پیش بینایان خبر گفتن خطاست — کان دلیل غفلت و نقصان ماست

پیش بینا شد خموشی نفع تو — بهر این آمد خطاب انصتوا

گر بفرماید بگو بر گوی خوش — لیک اندک گو دراز اندر مکش

ور بفرماید که اندر کش دراز — هم‌چنان شرمین بگو با امر ساز

همچنین که من درین زیبا فسون — با ضیاء الحق حُسام‌الدین کنون

چونک کوته می‌کنم من از رَشَد — او به صد نوعم بگفتن می‌کشد

ای حسام‌الدین ضیاء ذوالجلال — چونک می‌بینی چه می‌جویی مقال

این مگر باشد ز حُبِّ مُشتَهَی — اِسقِنِی خَمراً و قُل لِی انَّها

بر دهان تست این دم جام او — گوش می‌گوید که قسم گوش کو

قسم تو گرمیست نک گرمی و مست — گفت حرص من ازین افزون‌ترست

← Önceki 610 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı