☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

با مریدان آن فقیر محتشم — بایزید آمد که نک یزدان منم

گفت مستانه عیان آن ذوفنون — لا اِلهَ اِلّا اَنَا ها فَاعْبُدُون

چون گذشت آن حال گفتندش صباح — تو چنین گفتی و این نبوَد صلاح

گفت این بار ار کنم من مشغله — کاردها بر من زنید آن دم هله

حق منزّه از تن و من با تنم — چون چنین گویم، بباید کُشتنم

چون وصیّت کرد آن آزادمرد — هر مریدی کاردی آماده کرد

مست گشت او باز از آن سغراق زفت — آن وصیّت‌هاش از خاطر برفت

نقل آمد عقل او آواره شد — صبح آمد شمع او بیچاره شد

عقل چون شحنه‌ست چون سلطان رسید — شحنهٔ بیچاره در کنجی خزید

عقل سایهٔ حق بود حق آفتاب — سایه را با آفتاب او چه تاب

چون پری غالب شود بر آدمی — گم شود از مرد وصف مردمی

هر چه گوید، آن پری گفته بوَد — زین سری زان آن سری گفته بوَد

چون پری را این دم و قانون بوَد — کردگارِ آن پری خود چون بوَد؟

اوی او رفته، پری خود او شده — تُرک بی‌الهام، تازی‌گو شده

چون به خود آید، نداند یک لغت — چون پری را هست این ذات و صفت

پس خداوند پریّ و آدمی — از پری کی باشدش آخر کمی؟

شیرگیر ار خون نرّه شیر خَورد — تو بگویی او نکرد، آن باده کرد

ور سخن پردازد از زر کهن — تو بگویی باده گفته‌ست آن سخن

باده‌ای را می‌بود این شر و شور — نور حق را نیست آن فرهنگ و زور

که ترا از تو به کل خالی کند — تو شوی پست او سخن عالی کند

گرچه قرآن از لب پیغمبرست — هر که گوید حق نگفت، او کافرست

چون همای بی‌خودی پرواز کرد — آن سخن را بایزید آغاز کرد

عقل را سیل تحیّر در ربود — زان قوی‌تر گفت که اوّل گفته بود

نیست اندر جبّه‌ام الّا خدا — چند جویی بر زمین و بر سما

آن مریدان جمله دیوانه شدند — کاردها در جسم پاکش می‌زدند

هر یکی چون ملحدانِ گرده کوه — کارد می‌زد پیر خود را بی‌ستوه

هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید — بازگونه از تن خود می‌درید

یک اثر نه بر تن آن ذوفنون — وان مریدان خسته و غرقاب خون

هر که او سویی گلویش زخم برد — حلق خود ببریده دید و زار مُرد

وآنک او را زخم اندر سینه زد — سینه‌اش بشکافت و شد مردهٔ ابد

وآنک آگه بود از آن صاحب‌قران — دل ندادش که زند زخمِ گران

نیم‌دانش دست او را بسته کرد — جان ببرد الّا که خود را خسته کرد

روز گشت و آن مریدان کاسته — نوحه‌ها از خانه‌شان برخاسته

پیش او آمد هزاران مرد و زن — کای دو عالَم درج در یک پیرهن

این تن تو گر تن مردم بدی — چون تن مردم ز خنجر گم شدی

با خودی با بی‌خودی دوچار زد — با خود اندر دیدهٔ خود خار زد

ای زده بر بی‌خودان تو ذوالفقار — بر تن خود می‌زنی آن هوش دار

زانک بی‌خود فانی است و آمنست — تا ابد در آمنی او ساکنست

نقش او فانی و او شد آینه — غیر نقش روی غیر آن جای نه

گر کنی تف سوی روی خود کنی — ور زنی بر آینه، بر خود زنی

ور ببینی روی زشت آن هم توی — ور ببینی عیسی و مریم توی

او نه اینست و نه آن او ساده است — نقش تو در پیش تو بنهاده است

چون رسید اینجا سخن لب در ببست — چون رسید اینجا قلم درهم شکست

لب ببند ار چه فصاحت دست داد — دم مزن والله اعلم بالرّشاد

برکنار بامی ای مست مدام — پست بنشین یا فرود آ والسّلام

هر زمانی که شدی تو کامران — آن دم خوش را کنار بام دان

بر زمان خوش هراسان باش تو — هم‌چو گنجش خفیه کن نه فاش تو

تا نیاید بر ولا ناگه بلا — ترس ترسان رو در آن مکمن هلا

ترس جان در وقت شادی از زوال — زان کنار بام غیبست ارتحال

گر نمی‌بینی کنار بام راز — روح می‌بیند که هستش اهتزاز

هر نکالی ناگهان کان آمدست — بر کنار کنگرهٔ شادی بدست

جز کنار بام خود نبوَد سقوط — اعتبار از قوم نوح و قوم لوط

← Önceki 612 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı