← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۸۱ - بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
حکم اغلب راست چون غالب بدند — تیغ را از دست رهزن بستدند
گفت پیغامبر کای ظاهرنگر — تو مبین او را جوان و بیهنر
ای بسا ریش سیاه و مرد پیر — ای بسا ریش سپید و دل چو قیر
عقل او را آزمودم بارها — کرد پیری آن جوان در کارها
پیر پیر عقل باشد ای پسر — نه سپیدی موی اندر ریش و سر
از بلیس او پیرتر خود کی بود — چونک عقلش نیست او لاشی بود
طفل گیرش چون بود عیسی نفس — پاک باشد از غرور و از هوس
آن سپیدی مو دلیل پختگیست — پیش چشم بسته کش کوتهتگیست
آن مقلد چون نداند جز دلیل — در علامت جوید او دایم سبیل
بهر او گفتیم که تدبیر را — چونک خواهی کرد بگزین پیر را
آنک او از پردهٔ تقلید جست — او به نور حق ببیند آنچ هست
نور پاکش بیدلیل و بیبیان — پوست بشکافد در آید در میان
پیش ظاهربین چه قلب و چه سره — او چه داند چیست اندر قوصره
ای بسا زر سیه کرده بدود — تا رهد از دست هر دزدی حسود
ای بسا مس زر اندوده به زر — تا فروشد آن به عقل مختصر
ما که باطنبین جملهٔ کشوریم — دل ببینیم و به ظاهر ننگریم
قاضیانی که به ظاهر میتنند — حکم بر اشکال ظاهر میکنند
چون شهادت گفت و ایمانی نمود — حکم او مؤمن کنند این قوم زود
بس منافق کاندرین ظاهر گریخت — خون صد مؤمن به پنهانی بریخت
جهد کن تا پیر عقل و دین شوی — تا چو عقل کل تو باطنبین شوی
از عدم چون عقل زیبا رو گشاد — خلعتش داد و هزارش نام داد
کمترین زان نامهای خوشنفس — این که نبود هیچ او محتاج کس
گر به صورت وا نماید عقل رو — تیره باشد روز پیش نور او
ور مثال احمقی پیدا شود — ظلمت شب پیش او روشن بود
کو ز شب مظلمتر و تاریترست — لیک خفاش شقی ظلمتخرست
اندک اندک خوی کن با نور روز — ورنه خفاشی بمانی بیفروز
عاشق هر جا شکال و مشکلیست — دشمن هر جا چراغ مقبلیست
ظلمت اشکال زان جوید دلش — تا که افزونتر نماید حاصلش
تا ترا مشغول آن مشکل کند — وز نهاد زشت خود غافل کند