☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

در شدن خرگوش بس تأخیر کرد — مکر را با خویشتن تَقریر کرد

در ره آمد بعد تأخیر دراز — تا به گوش شیر گوید یک دو راز

تا چه عالَم‌هاست در سودای عقل — تا چه با پهنا‌ست این دریای عقل

صورت ما اندرین بحر عِذاب — می‌دود چون کاسه‌ها بر رویِ آب

تا نشد پُر بَر سَر دریا چو تَشت — چونکه پر شد تشت در وی غرق گشت

عقل پنهان‌ست و ظاهِر عالَمی — صورت ما موج یا از وی نَمی

هر چه صورت بی وسیلت سازدش — ز‌آن وسیلت بحر دور اندازدش

تا نبیند دلْ دهندهٔ راز را — تا نبیند تیر‌ْ دورانداز را

اسپِ خود را یاوه داند وز ستیز — می‌دواند اسپ خود در راه تیز

اسپ خود را یاوه داند آن جَواد — و اسپْ خود او را کشان کرده چو باد

در فغان و جُست و جو آن خیره‌سَر — هر طرف پُرسان و جویان در به‌دَر

کانکه دُزدید اسپ ما را کو و کیست — این که زیر ران تُست ای خواجه چیست

آری این اسپست لیک این اسپ کو‌‌ — با خود آی ای شهسوار اسپ‌ْجو

جان ز پیدایی و نزدیکی‌ست گُم — چون شکم پر آب و لب خشکی چو خُم‌

تا نبینی سرخ و سبز و بور را — کی ببینی پیش ازین سه‌ نور را

لیک چون در رنگ گُم شد هوش تو — شد ز نور آن رنگ‌ها روپوش تو

چونکه شب آن رنگ‌ها مستور بود — پس بدیدی دید رنگ از نور بود

نیست دیدِ رنگ بی‌نور برون — همچنین رنگِ خیال اندرون

این برون از آفتاب و از سُها — و‌اندرون از عکس انوار عُلا

نورِ نورِ چشم خود نور دل‌ست — نورِ چشم از نورِ دل‌ها حاصل‌ست

باز نورِ نورِ دل نور خدا‌ست — کاو ز نور عقل و حسْ پاک و جدا‌ست

شب نبُد نور و ندیدی رنگ‌ها — پس به ضدّ نور پیدا شد ترا

دیدن نور‌ست، آنگه دیدِ رنگ — وین به ضدِّ نور دانی بی‌درنگ

رنج و غم را حق پی آن آفرید — تا بدین ضِدْ خوش‌دلی آید پدید

پس نهانی‌ها به ضِد پیدا شود — چونک حق را نیست ضد پنهان بود

که نظر بر نور بود آنگه به رنگ — ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ

پس به ضدِّ نور دانستی تو نور — ضدِّ ضد را می‌نماید در صدور

نورِ حق را نیست ضد‌ی در وجود — تا به ضدْ او را توان پیدا نمود

لاجرم ابصار ما لا تُدْرِکُه — و هو یُدرِک بین تو از موسی و کُه

صورت از معنی چو شیر از بیشه دان — یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان

این سخن و آوازْ از اندیشه خاست — تو ندانی بحرِ اندیشه کجاست

لیک چون موج سخن دیدی لطیف — بحر آن دانی که باشد هم شریف

چون ز دانش موجِ اندیشه بتاخت — از سخن و آواز او صورت بساخت

از سخن صورت بزاد و باز مُرد — موجْ خود را باز اندر بحر بُرد

صورت از بی‌صورتی آمد برون — باز شد که اِنّا اِلَیْه راجِعوُن

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست — مصطفی فرمود دنیا ساعتیست

فکر ما تیر‌ی‌ست از هو در هوا — در هوا کی پاید آید تا خدا

هر نفس نو می‌شود دنیا و ما — بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

عُمر همچون جوی نو نو می‌رسد — مستمِرّی می‌نماید در جسد

آن ز تیزی مُستمِر شکل آمده‌ست — چون شَرَرْ کش تیز جنبانی بدَست

شاخِ آتش را بجنبانی بساز — در نظر آتش نماید بس دراز

این درازی مُدّت از تیزیّ صُنع — می‌نماید سُرعت‌انگیزیّ صُنع

طالب این سِرّ اگر علّامه‌ای‌ست — نک حسام‌الدّین که سامی نامه‌ای‌ست

← Önceki 62 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı