← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در شدن خرگوش بس تأخیر کرد — مکر را با خویشتن تَقریر کرد
در ره آمد بعد تأخیر دراز — تا به گوش شیر گوید یک دو راز
تا چه عالَمهاست در سودای عقل — تا چه با پهناست این دریای عقل
صورت ما اندرین بحر عِذاب — میدود چون کاسهها بر رویِ آب
تا نشد پُر بَر سَر دریا چو تَشت — چونکه پر شد تشت در وی غرق گشت
عقل پنهانست و ظاهِر عالَمی — صورت ما موج یا از وی نَمی
هر چه صورت بی وسیلت سازدش — زآن وسیلت بحر دور اندازدش
تا نبیند دلْ دهندهٔ راز را — تا نبیند تیرْ دورانداز را
اسپِ خود را یاوه داند وز ستیز — میدواند اسپ خود در راه تیز
اسپ خود را یاوه داند آن جَواد — و اسپْ خود او را کشان کرده چو باد
در فغان و جُست و جو آن خیرهسَر — هر طرف پُرسان و جویان در بهدَر
کانکه دُزدید اسپ ما را کو و کیست — این که زیر ران تُست ای خواجه چیست
آری این اسپست لیک این اسپ کو — با خود آی ای شهسوار اسپْجو
جان ز پیدایی و نزدیکیست گُم — چون شکم پر آب و لب خشکی چو خُم
تا نبینی سرخ و سبز و بور را — کی ببینی پیش ازین سه نور را
لیک چون در رنگ گُم شد هوش تو — شد ز نور آن رنگها روپوش تو
چونکه شب آن رنگها مستور بود — پس بدیدی دید رنگ از نور بود
نیست دیدِ رنگ بینور برون — همچنین رنگِ خیال اندرون
این برون از آفتاب و از سُها — واندرون از عکس انوار عُلا
نورِ نورِ چشم خود نور دلست — نورِ چشم از نورِ دلها حاصلست
باز نورِ نورِ دل نور خداست — کاو ز نور عقل و حسْ پاک و جداست
شب نبُد نور و ندیدی رنگها — پس به ضدّ نور پیدا شد ترا
دیدن نورست، آنگه دیدِ رنگ — وین به ضدِّ نور دانی بیدرنگ
رنج و غم را حق پی آن آفرید — تا بدین ضِدْ خوشدلی آید پدید
پس نهانیها به ضِد پیدا شود — چونک حق را نیست ضد پنهان بود
که نظر بر نور بود آنگه به رنگ — ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
پس به ضدِّ نور دانستی تو نور — ضدِّ ضد را مینماید در صدور
نورِ حق را نیست ضدی در وجود — تا به ضدْ او را توان پیدا نمود
لاجرم ابصار ما لا تُدْرِکُه — و هو یُدرِک بین تو از موسی و کُه
صورت از معنی چو شیر از بیشه دان — یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان
این سخن و آوازْ از اندیشه خاست — تو ندانی بحرِ اندیشه کجاست
لیک چون موج سخن دیدی لطیف — بحر آن دانی که باشد هم شریف
چون ز دانش موجِ اندیشه بتاخت — از سخن و آواز او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مُرد — موجْ خود را باز اندر بحر بُرد
صورت از بیصورتی آمد برون — باز شد که اِنّا اِلَیْه راجِعوُن
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست — مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
فکر ما تیریست از هو در هوا — در هوا کی پاید آید تا خدا
هر نفس نو میشود دنیا و ما — بیخبر از نو شدن اندر بقا
عُمر همچون جوی نو نو میرسد — مستمِرّی مینماید در جسد
آن ز تیزی مُستمِر شکل آمدهست — چون شَرَرْ کش تیز جنبانی بدَست
شاخِ آتش را بجنبانی بساز — در نظر آتش نماید بس دراز
این درازی مُدّت از تیزیّ صُنع — مینماید سُرعتانگیزیّ صُنع
طالب این سِرّ اگر علّامهایست — نک حسامالدّین که سامی نامهایست