☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم‌الله وجهه چاره جست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک زنی آمد به پیش مرتضی — گفت شد بر ناودان طفلی مرا

گرش می‌خوانم نمی‌آید به دست — ور هلم ترسم که افتد او به پست

نیست عاقل تا که دریابد چون ما — گر بگویم کز خطر سوی من آ

هم اشارت را نمی‌داند به دست — ور بداند نشنود این هم بدست

بس نمودم شیر و پستان را بدو — او همی گرداند از من چشم و رو

از برای حق شمایید ای مهان — دستگیر این جهان و آن جهان

زود درمان کن که می‌لرزد دلم — که بدرد از میوهٔ دل بسکلم

گفت طفلی را بر آور هم به بام — تا ببیند جنس خود را آن غلام

سوی جنس آید سبک زان ناودان — جنس بر جنس است عاشق جاودان

زن چنان کرد و چو دید آن طفل او — جنس خود خوش خوش بدو آورد رو

سوی بام آمد ز متن ناودان — جاذب هر جنس را هم جنس دان

غژغژان آمد به سوی طفل طفل — وا رهید او از فتادن سوی سفل

زان بود جنس بشر پیغامبران — تا بجنسیت رهند از ناودان

پس بشر فرمود خود را مثلکم — تا به جنس آیید و کم گردید گم

زانک جنسیت عجایب جاذبیست — جاذبش جنسست هر جا طالبیست

عیسی و ادریس بر گردون شدند — با ملایک چونک هم‌جنس آمدند

باز آن هاروت و ماروت از بلند — جنس تن بودند زان زیر آمدند

کافران هم جنس شیطان آمده — جانشان شاگرد شیطانان شده

صد هزاران خوی بد آموخته — دیده‌های عقل و دل بر دوخته

کمترین خوشان به زشتی آن حسد — آن حسد که گردن ابلیس زد

زان سگان آموخته حقد و حسد — که نخواهد خلق را ملک ابد

هر کرا دید او کمال از چپ و راست — از حسد قولنجش آمد درد خاست

زآنک هر بدبخت خرمن‌سوخته — می‌نخواهد شمع کس افروخته

هین کمالی دست آور تا تو هم — از کمال دیگران نفتی به غم

از خدا می‌خواه دفع این حسد — تا خدایت وا رهاند از جسد

مر ترا مشغولیی بخشد درون — که نپردازی از آن سوی برون

جرعهٔ می را خدا آن می‌دهد — که بدو مست از دو عالم می‌دهد

خاصیت بنهاده در کف حشیش — کو زمانی می‌رهاند از خودیش

خواب را یزدان بدان سان می‌کند — کز دو عالم فکر را بر می‌کند

کرد مجنون را ز عشق پوستی — کو بنشناسد عدو از دوستی

صد هزاران این چنین می‌دارد او — که بر ادراکات تو بگمارد او

هست میهای شقاوت نفس را — که ز ره بیرون برد آن نحس را

هست میهای سعادت عقل را — که بیابد منزل بی‌نقل را

خیمهٔ گردون ز سرمستی خویش — بر کند زان سو بگیرد راه پیش

هین بهر مستی دلا غره مشو — هست عیسی مست حق خر مست جو

این چنین می را بجو زین خنبها — مستی‌اش نبود ز کوته دنبها

زانک هر معشوق چون خنبیست پر — آن یکی درد و دگر صافی چو در

می‌شناسا هین بچش با احتیاط — تا میی یابی منزه ز اختلاط

هر دو مستی می‌دهندت لیک این — مستی‌ات آرد کشان تا رب دین

تا رهی از فکر و وسواس و حیل — بی عقال این عقل در رقص‌الجمل

انبیا چون جنس روحند و ملک — مر ملک را جذب کردند از فلک

باد جنس آتش است و یار او — که بود آهنگ هر دو بر علو

چون ببندی تو سر کوزهٔ تهی — در میان حوض یا جویی نهی

تا قیامت آن فرو ناید به پست — که دلش خالیست و در وی باد هست

میل بادش چون سوی بالا بود — ظرف خود را هم سوی بالا کشد

باز آن جانها که جنس انبیاست — سوی‌ایشان کش کشان چون سایه‌هاست

زانک عقلش غالبست و بی ز شک — عقل جنس آمد به خلقت با ملک

وان هوای نفس غالب بر عدو — نفس جنس اسفل آمد شد بدو

بود قبطی جنس فرعون ذمیم — بود سبطی جنس موسی کلیم

بود هامان جنس‌تر فرعون را — برگزیدش برد بر صدر سرا

لاجرم از صدر تا قعرش کشید — که ز جنس دوزخ‌اند آن دو پلید

هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور — هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور

زانک دوزخ گوید ای مؤمن تو زود — برگذر که نورت آتش را ربود

می‌رمد آن دوزخی از نور هم — زانک طبع دوزخستش ای صنم

دوزخ از مومن گریزد آنچنان — که گریزد مومن از دوزخ به جان

زانک جنس نار نبود نور او — ضد نار آمد حقیقت نورجو

در حدیث آمد که مومن در دعا — چون امان خواهد ز دوزخ از خدا

دوزخ از وی هم امان خواهد به جان — که خدایا دور دارم از فلان

جاذبهٔ جنسیتست اکنون ببین — که تو جنس کیستی از کفر و دین

گر بهامان مایلی هامانیی — ور به موسی مایلی سبحانیی

ور بهر دو مایلی انگیخته — نفس و عقلی هر دوان آمیخته

هر دو در جنگند هان و هان بکوش — تا شود غالب معانی بر نقوش

در جهان جنگ شادی این بسست — که ببینی بر عدو هر دم شکست

آن ستیزه‌رو بسختی عاقبت — گفت با هامان برای مشورت

وعده‌های آن کلیم‌الله را — گفت و محرم ساخت آن گمراه را

← Önceki 637 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı