← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت خرگوش الامان عذریم هست — گر دهد عفو خداوندیت دست
گفت چه عذرْ ای قصورِ ابلهان — این زمان آیند در پیش شهان
مرغِ بیوقتی سرت باید بُرید — عذرِ احمق را نمیشاید شنید
عذرِ احمق بدتر از جُرمش بود — عذرِ نادان زهرِ هر دانش بود
عذرت ای خرگوشِ از دانش تهی — من نه خرگوشم که در گوشم نهی
گفت ای شه ناکسی را کس شمار — عذر اِستم دیدهای را گوش دار
خاص از بهر زَکات جاه خود — گمرهی را تو مَران از راه خود
بحر کو آبی به هر جو میدهد — هر خسی را بر سَر و رو مینهد
کَم نخواهد گشت دریا زین کرم — از کرم دریا نگردد بیش و کَم
گفت دارم من کرم بر جای او — جامهٔ هر کس بُرم بالای او
گفت بشنو گر نباشم جای لطف — سر نهادم پیش اژدرهای عُنف
من به وقت چاشت در راه آمدم — با رفیق خود سوی شاه آمدم
با من از بهر تو خرگوشی دگر — جُفت و همره کرده بودند آن نفر
شیری اندر راه قصد بنده کرد — قصدِ هر دو همرهِ آینده کرد
گفتمش ما بندهٔ شاهنشهیم — خواجهتاشانِ کِهِ آن درگهیم
گفت شاهنشه کی باشد شرم دار — پیش من تو یاد هر ناکس میار
هم ترا و هم شهت را بَردَرم — گر تو با یارت بگردید از درم
گفتمش بگذار تا بارِ دگر — روی شه بینم برم از تو خبر
گفت همره را گِرو نِه پیش من — ور نه قربانی تو اندر کیش من
لابه کردیمش بسی سودی نکرد — یار من بستد مرا بگذاشت فَرد
یارم از زفتی دو چندان بُد که من — هم به لطف و هم به خوبی هم به تن
بعد ازین زان شیر این رَه بسته شد — حال ما این بود و با تو گفته شد
از وظیفه بعد ازین اومید بُر — حق همی گویم ترا والحقُّ مُرّ
گر وظیفه بایدت ره پاک کن — هین بیا و دفع آن بیباک کن