☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۱۰ - جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

دی یکی می‌گفت عالم حادثست — فانیست این چرخ و حقش وارثست

فلسفیی گفت چون دانی حدوث — حادثی ابر چون داند غیوث

ذره‌ای خود نیستی از انقلاب — تو چه می‌دانی حدوث آفتاب

کرمکی کاندر حدث باشد دفین — کی بداند آخر و بدو زمین

این به تقلید از پدر بشنیده‌ای — از حماقت اندرین پیچیده‌ای

چیست برهان بر حدوث این بگو — ورنه خامش کن فزون گویی مجو

گفت دیدم اندرین بحث عمیق — بحث می‌کردند روزی دو فریق

در جدال و در خصام و در ستوه — گشت هنگامه بر آن دو کس گروه

من به سوی جمع هنگامه شدم — اطلاع از حال ایشان بستدم

آن یکی می‌گفت گردون فانیست — بی‌گمانی این بنا را بانیست

وان دگر گفت این قدیم و بی کیست — نیستش بانی و یا بانی ویست

گفت منکر گشته‌ای خلاق را — روز و شب آرنده و رزاق را

گفت بی برهان نخواهم من شنید — آنچ گولی آن به تقلیدی گزید

هین بیاور حجت و برهان که من — نشنوم بی حجت این را در زمن

گفت حجت در درون جانمست — در درون جان نهان برهانمست

تو نمی‌بینی هلال از ضعف چشم — من همی بینم مکن بر من تو خشم

گفت و گو بسیار گشت و خلق گیج — در سر و پایان این چرخ پسیج

گفت یارا در درونم حجتیست — بر حدوث آسمانم آیتیست

من یقین دارم نشانش آن بود — مر یقین‌دان را که در آتش رود

در زبان می‌ناید آن حجت بدان — هم‌چو حال سر عشق عاشقان

نیست پیدا سر گفت و گوی من — جز که زردی و نزاری روی من

اشک و خون بر رخ روانه می‌دود — حجت حسن و جمالش می‌شود

گفت من اینها ندانم حجتی — که بود در پیش عامه آیتی

گفت چون قلبی و نقدی دم زنند — که تو قلبی من نکویم ارجمند

هست آتش امتحان آخرین — کاندر آتش در فتند این دو قرین

عام و خاص از حالشان عالم شوند — از گمان و شک سوی ایقان روند

آب و آتش آمد ای جان امتحان — نقد و قلبی را که آن باشد نهان

تا من و تو هر دو در آتش رویم — حجت باقی حیرانان شویم

تا من و تو هر دو در بحر اوفتیم — که من و تو این کره را آیتیم

هم‌چنان کردند و در آتش شدند — هر دو خود را بر تف آتش زدند

از خدا گوینده مرد مدعی — رست و سوزید اندر آتش آن دعی

از مؤذن بشنو این اعلام را — کوری افزون‌روان خام را

که نسوزیدست این نام از اجل — کش مسمی صدر بودست و اجل

صد هزاران زین رهان اندر قران — بر دریده پرده‌های منکران

چون گرو بستند غالب شد صواب — در دوام و معجزات و در جواب

فهم کردم کانک دم زد از سبق — وز حدوث چرخ پیروزست و حق

حجت منکر هماره زردرو — یک نشان بر صدق آن انکار کو

یک مناره در ثنای منکران — کو درین عالم که تا باشد نشان

منبری کو که بر آنجا مخبری — یاد آرد روزگار منکری

روی دینار و درم از نامشان — تا قیامت می‌دهد زین حق نشان

سکهٔ شاهان همی گردد دگر — سکهٔ احمد ببین تا مستقر

بر رخ نقره و یا روی زری — وا نما بر سکه نام منکری

خود مگیر این معجز چون آفتاب — صد زبان بین نام او ام‌الکتاب

زهره نی کس را که یک حرفی از آن — یا بدزدد یا فزاید در بیان

یار غالب شو که تا غالب شوی — یار مغلوبان مشو هین ای غوی

حجت منکر همین آمد که من — غیر این ظاهر نمی‌بینم وطن

هیچ نندیشد که هر جا ظاهریست — آن ز حکمتهای پنهان مخبریست

فایدهٔ هر ظاهری خود باطنیست — هم‌چو نفع اندر دواها کامنست

← Önceki 643 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı