☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

او شنیده بود از دور این خبر — که اسیر پیرزن گشت آن پسر

کان عجوزه بود اندر جادوی — بی‌نظیر و آمن از مثل و دوی

دست بر بالای دست است ای فتی — در فن و در زور تا ذات خدا

منتهای دستها دست خداست — بحر بی‌شک منتهای سیل‌هاست

هم ازو گیرند مایه ابرها — هم بدو باشد نهایت سیل را

گفت شاهش کاین پسر از دست رفت — گفت اینک آمدم درمان زفت

نیست همتا زال را زین ساحران — جز من داهی رسیده زان کران

چون کف موسی به امر کردگار — نک برآرم من ز سحر او دمار

که مرا این علم آمد زان طرف — نه ز شاگردی سحر مستخف

آمدم تا بر گشایم سحر او — تا نماند شاه‌زاده زردرو

سوی گورستان برو وقت سحور — پهلوی دیوار هست اسپید گور

سوی قبله باز کاو آنجای را — تا ببینی قدرت و صنع خدا

بس درازست این حکایت تو ملول — زبده را گویم رها کردم فضول

آن گره‌های گران را برگشاد — پس ز محنت پور شه را راه داد

آن پسر با خویش آمد شد دوان — سوی تخت شاه با صد امتحان

سجده کرد و بر زمین می‌زد ذقن — در بغل کرده پسر تیغ و کفن

شاه آیین بست و اهل شهر شاد — وآن عروس ناامید بی‌مراد

عالم از سر زنده گشت و پُر فروز — ای عجب آن روز روز امروز روز

یک عروسی کرد شاه او را چنان — که جلاب قند بُد پیش سگان

جادوی کمپیر از غصه بمرد — روی و خوی زشت فا مالک سپرد

شاه‌زاده در تعجب مانده بود — کز من او عقل و نظر چون در ربود

نو عروسی دید هم‌چون ماه حسن — که همی‌زد بر ملیحان راه حسن

گشت بیهوش و برو اندر فتاد — تا سه روز از جسم وی گم شد فؤاد

سه شبان‌روز او ز خود بیهوش گشت — تا که خلق از غشی او پر جوش گشت

از گلاب و از علاج آمد به خود — اندک اندک فهم گشتش نیک و بد

بعد سالی گفت شاهش در سخن — کای پسر یاد آر از آن یار کهن

یاد آور زان ضجیع و زان فراش — تا بدین حد بی‌وفا و مر مباش

گفت رو من یافتم دارالسرور — وا رهیدم از چَهِ دارالغرور

هم‌چنان باشد چو مؤمن راه یافت — سوی نور حق ز ظلمت روی تافت

← Önceki 654 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı