☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پیش‌بینی این خرد تا گور بود — وآن صاحب دل به نفخ صور بود

این خرد از گور و خاکی نگذرد — وین قدم عرصهٔ عجایب نسپرد

زین قدم وین عقل رو بیزار شو — چشم غیبی جوی و برخوردار شو

هم‌چو موسی نور کی یابد ز جیب — سخرهٔ استاد و شاگردان کتیب

زین نظر وین عقل ناید جز دوار — پس نظر بگذار و بگزین انتظار

از سخن‌گویی مجویید ارتفاع — منتظر را به ز گفتن استماع

منصب تعلیم نوع شهوتست — هر خیال شهوتی در ره بتست

گر بفضلش پی ببردی هر فضول — کی فرستادی خدا چندین رسول

عقل جزوی هم‌چو برقست و درخش — در درخشی کی توان شد سوی وخش

نیست نور برق بهر رهبری — بلک امریست ابر را که می‌گری

برق عقل ما برای گریه است — تا بگرید نیستی در شوق هست

عقل کودک گفت بر کتاب تن — لیک نتواند به خود آموختن

عقل رنجور آردش سوی طبیب — لیک نبود در دوا عقلش مصیب

نک شیاطین سوی گردون می‌شدند — گوش بر اسرار بالا می‌زدند

می‌ربودند اندکی زان رازها — تا شهب می‌راندشان زود از سما

که روید آنجا رسولی آمدست — هر چه می‌خواهید زو آید به دست

گر همی‌جویید در بی‌بها — ادخلوا الابیات من ابوابها

می‌زن آن حلقهٔ در و بر باب بیست — از سوی بام فلکتان راه نیست

نیست حاجتتان بدین راه دراز — خاکیی را داده‌ایم اسرار راز

پیش او آیید اگر خاین نیید — نیشکر گردید ازو گرچه نیید

سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل — نیست کم از سم اسپ جبرئیل

سبزه گردی تازه گردی در نوی — گر توخاک اسپ جبریلی شوی

سبزهٔ جان‌بخش که آن را سامری — کرد در گوساله تا شد گوهری

جان گرفت و بانگ زد زان سبزه او — آنچنان بانگی که شد فتنهٔ عدو

گر امین آیید سوی اهل راز — وا رهید از سر کله مانند باز

سر کلاه چشم‌بند گوش‌بند — که ازو بازست مسکین و نژند

زان کله مر چشم بازان را سدست — که همه میلش سوی جنس خودست

چون برید از جنس با شه گشت یار — بر گشاید چشم او را بازدار

راند دیوان را حق از مرصاد خویش — عقل جزوی را ز استبداد خویش

که سری کم کن نه‌ای تو مستبد — بلک شاگرد دلی و مستعد

رو بر دل رو که تو جزو دلی — هین که بندهٔ پادشاه عادلی

بندگی او به از سلطانیست — که انا خیر دم شیطانیست

فرق بین و برگزین تو ای حبیس — بندگی آدم از کبر بلیس

گفت آنک هست خورشید ره او — حرف طوبی هر که ذلت نفسه

سایهٔ طوبی ببین وخوش بخسپ — سر بنه در سایه بی‌سرکش بخسپ

ظل ذلت نفسه خوش مضجعیست — مستعد آن صفا و مهجعیست

گر ازین سایه روی سوی منی — زود طاغی گردی و ره گم کنی

← Önceki 660 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı