← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نهای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پس برو خاموش باش از انقیاد — زیر ظل امر شیخ و اوستاد
ورنه گرچه مستعد و قابلی — مسخ گردی تو ز لاف کاملی
هم ز استعداد وا مانی اگر — سر کشی ز استاد راز و با خبر
صبر کن در موزه دوزی تو هنوز — ور بوی بیصبر گردی پارهدوز
کهنهدوزان گر بدیشان صبر و حلم — جمله نودوزان شدندی هم به علم
بس بکوشی و به آخر از کلال — هم تو گویی خویش کالعقل عقال
همچو آن مرد مفلسف روز مرگ — عقل را میدید بس بیبال و برگ
بیغرض میکرد آن دم اعتراف — کز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف
از غروری سر کشیدیم از رجال — آشنا کردیم در بحر خیال
آشنا هیچست اندر بحر روح — نیست اینجا چاره جز کشتی نوح
این چنین فرمود این شاه رسل — که منم کشتی درین دریای کل
یا کسی کو در بصیرتهای من — شد خلیفهٔ راستی بر جای من
کشتی نوحیم در دریا که تا — رو نگردانی ز کشتی ای فتی
همچو کنعان سوی هر کوهی مرو — از نبی لا عاصم الیوم شنو
مینماید پست این کشتی ز بند — مینماید کوه فکرت بس بلند
پست منگر هان و هان این پست را — بنگر آن فضل حق پیوست را
در علو کوه فکرت کم نگر — که یکی موجش کند زیر و زبر
گر تو کنعانی نداری باورم — گر دو صد چندین نصیحت پرورم
گوش کنعان کی پذیرد این کلام — که برو مهر خدایست و ختام
کی گذارد موعظه بر مهر حق — کی بگرداند حدث حکم سبق
لیک میگویم حدیث خوشپیی — بر امید آنک تو کنعان نهای
آخر این اقرار خواهی کرد هین — هم ز اول روز آخر را ببین
میتوانی دید آخر را مکن — چشم آخربینت را کور کهن
هر که آخربین بود مسعودوار — نبودش هر دم ز ره رفتن عثار
گر نخواهی هر دمی این خفتخیز — کن ز خاک پایی مردی چشم تیز
کحل دیده ساز خاک پاش را — تا بیندازی سر اوباش را
که ازین شاگردی و زین افتقار — سوزنی باشی شوی تو ذوالفقار
سرمه کن تو خاک هر بگزیده را — هم بسوزد هم بسازد دیده را
چشم اشتر زان بود بس نوربار — کو خورد از بهر نور چشم خار