☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پس برو خاموش باش از انقیاد — زیر ظل امر شیخ و اوستاد

ورنه گرچه مستعد و قابلی — مسخ گردی تو ز لاف کاملی

هم ز استعداد وا مانی اگر — سر کشی ز استاد راز و با خبر

صبر کن در موزه دوزی تو هنوز — ور بوی بی‌صبر گردی پاره‌دوز

کهنه‌دوزان گر بدیشان صبر و حلم — جمله نودوزان شدندی هم به علم

بس بکوشی و به آخر از کلال — هم تو گویی خویش کالعقل عقال

هم‌چو آن مرد مفلسف روز مرگ — عقل را می‌دید بس بی‌بال و برگ

بی‌غرض می‌کرد آن دم اعتراف — کز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف

از غروری سر کشیدیم از رجال — آشنا کردیم در بحر خیال

آشنا هیچست اندر بحر روح — نیست اینجا چاره جز کشتی نوح

این چنین فرمود این شاه رسل — که منم کشتی درین دریای کل

یا کسی کو در بصیرتهای من — شد خلیفهٔ راستی بر جای من

کشتی نوحیم در دریا که تا — رو نگردانی ز کشتی ای فتی

هم‌چو کنعان سوی هر کوهی مرو — از نبی لا عاصم الیوم شنو

می‌نماید پست این کشتی ز بند — می‌نماید کوه فکرت بس بلند

پست منگر هان و هان این پست را — بنگر آن فضل حق پیوست را

در علو کوه فکرت کم نگر — که یکی موجش کند زیر و زبر

گر تو کنعانی نداری باورم — گر دو صد چندین نصیحت پرورم

گوش کنعان کی پذیرد این کلام — که برو مهر خدایست و ختام

کی گذارد موعظه بر مهر حق — کی بگرداند حدث حکم سبق

لیک می‌گویم حدیث خوش‌پیی — بر امید آنک تو کنعان نه‌ای

آخر این اقرار خواهی کرد هین — هم ز اول روز آخر را ببین

می‌توانی دید آخر را مکن — چشم آخربینت را کور کهن

هر که آخربین بود مسعودوار — نبودش هر دم ز ره رفتن عثار

گر نخواهی هر دمی این خفت‌خیز — کن ز خاک پایی مردی چشم تیز

کحل دیده ساز خاک پاش را — تا بیندازی سر اوباش را

که ازین شاگردی و زین افتقار — سوزنی باشی شوی تو ذوالفقار

سرمه کن تو خاک هر بگزیده را — هم بسوزد هم بسازد دیده را

چشم اشتر زان بود بس نوربار — کو خورد از بهر نور چشم خار

← Önceki 661 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı