← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
من شنیدم که در آمد قبطیی — از عطش اندر وثاق سبطیی
گفت هستم یار و خویشاوند تو — گشتهام امروز حاجتمند تو
زانک موسی جادوی کرد و فسون — تا که آب نیل ما را کرد خون
سبطیان زو آب صافی میخورند — پیش قبطی خون شد آب از چشمبند
قبط اینک میمرند از تشنگی — از پی ادبار خود یا بدرگی
بهر خود یک طاس را پر آب کن — تا خورد از آبت این یار کهن
چون برای خود کنی آن طاس پر — خون نباشد آب باشد پاک و حر
من طفیل تو بنوشم آب هم — که طفیلی در تبع بِجهَد ز غم
گفت ای جان و جهان خدمت کنم — پاس دارم ای دو چشم روشنم
بر مراد تو روم شادی کنم — بندهٔ تو باشم آزادی کنم
طاس را از نیل او پر آب کرد — بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد
طاس را کژ کرد سوی آبخواه — که بخور تو هم شد آن خون سیاه
باز ازین سو کرد کژ خون آب شد — قبطی اندر خشم و اندر تاب شد
ساعتی بنشست تا خشمش برفت — بعد از آن گفتش کای صمصام زفت
ای برادر این گره را چاره چیست — گفت این را او خورد کو متقیست
متقی آنست کو بیزار شد — از ره فرعون و موسیوار شد
قوم موسی شو بخور این آب را — صلح کن با مه ببین مهتاب را
صدهزاران ظلمتست از خشم تو — بر عبادالله اندر چشم تو
خشم بنشان چشم بگشا شاد شو — عبرت از یاران بگیر استاد شو
کی طفیل من شوی در اغتراف — چون ترا کفریست همچون کوه قاف
کوه در سوراخ سوزن کی رود — جز مگر کآن رشتهٔ یکتا شود
کوه را که کن به استغفار و خوش — جام مغفوران بگیر و خوش بکش
تو بدین تزویر چون نوشی از آن — چون حرامش کرد حق بر کافران
خالق تزویر تزویر ترا — کی خرد ای مفتری مفترا
آل موسی شو که حیلت سود نیست — حیلهات باد تهی پیمودنیست
زهره دارد آب کز امر صمد — گردد او با کافران آبی کند
یا تو پنداری که تو نان میخوری — زهر مار و کاهش جان میخوری
نان کجا اصلاح آن جانی کند — کو دل از فرمان جانان بر کند
یا تو پنداری که حرف مثنوی — چون بخوانی رایگانش بشنوی
یا کلام حکمت و سر نهان — اندر آید زغبه در گوش و دهان
اندر آید لیک چون افسانهها — پوست بنماید نه مغز دانهها
در سر و رو در کشیده چادری — رو نهان کرده ز چشمت دلبری
شاهنامه یا کلیله پیش تو — همچنان باشد که قرآن از عتو
فرق آنگه باشد از حق و مجاز — که کند کحل عنایت چشم باز
ورنه پشک و مشک پیش اخشمی — هر دو یکسانست چون نبود شمی
خویشتن مشغول کردن از ملال — باشدش قصد از کلام ذوالجلال
کاتش وسواس را و غصه را — زان سخن بنشاند و سازد دوا
بهر این مقدار آتش شاندن — آب پاک و بول یکسان شد به فن
آتش وسواس را این بول و آب — هر دو بنشانند همچون وقت خواب
لیک گر واقف شوی زین آب پاک — که کلام ایزدست و روحناک
نیست گردد وسوسه کلی ز جان — دل بیابد ره به سوی گلستان
زانک در باغی و در جویی پرد — هر که از سر صحف بویی برد
یا تو پنداری که روی اولیا — آنچنان که هست میبینیم ما
در تعجب مانده پیغامبر از آن — چون نمیبینند رویم مؤمنان
چون نمیبینند نور روم خلق — که سبق بردست بر خورشید شرق
ور همیبینند این حیرت چراست — تا که وحی آمد که آن رو در خفاست
سوی تو ماهست و سوی خلق ابر — تا نبیند رایگان روی تو گبر
سوی تو دانهست و سوی خلق دام — تا ننوشد زین شراب خاص عام
گفت یزدان که تراهم ینظرون — نقش حمامند هم لا یبصرون
مینماید صورت ای صورتپرست — که آن دو چشم مردهٔ او ناظرست
پیش چشم نقش میآری ادب — کو چرا پاسم نمیدارد عجب
از چه پس بیپاسخست این نقش نیک — که نمیگوید سلامم را علیک
مینجنباند سر و سبلت ز جود — پاس آنک کردمش من صد سجود
حق اگر چه سر نجنباند برون — پاس آن ذوقی دهد در اندرون
که دو صد جنبیدن سر ارزد آن — سر چنین جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت کنی در اجتهاد — پاس عقل آنست که افزاید رشاد
حق نجنباند به ظاهر سر ترا — لیک سازد بر سران سرور ترا
مر ترا چیزی دهد یزدان نهان — که سجود تو کنند اهل جهان
آنچنان که داد سنگی را هنر — تا عزیز خلق شد یعنی که زر
قطرهٔ آبی بیابد لطف حق — گوهری گردد برد از زر سبق
جسم خاکست و چو حق تابیش داد — در جهانگیری چو مه شد اوستاد
هین طلسمست این و نقش مرده است — احمقان را چشمش از ره برده است
مینماید او که چشمی میزند — ابلهان سازیدهاند او را سند