☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

من شنیدم که در آمد قبطیی — از عطش اندر وثاق سبطیی

گفت هستم یار و خویشاوند تو — گشته‌ام امروز حاجتمند تو

زانک موسی جادوی کرد و فسون — تا که آب نیل ما را کرد خون

سبطیان زو آب صافی می‌خورند — پیش قبطی خون شد آب از چشم‌بند

قبط اینک می‌مرند از تشنگی — از پی ادبار خود یا بدرگی

بهر خود یک طاس را پر آب کن — تا خورد از آبت این یار کهن

چون برای خود کنی آن طاس پر — خون نباشد آب باشد پاک و حر

من طفیل تو بنوشم آب هم — که طفیلی در تبع بِجهَد ز غم

گفت ای جان و جهان خدمت کنم — پاس دارم ای دو چشم روشنم

بر مراد تو روم شادی کنم — بندهٔ تو باشم آزادی کنم

طاس را از نیل او پر آب کرد — بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد

طاس را کژ کرد سوی آب‌خواه — که بخور تو هم شد آن خون سیاه

باز ازین سو کرد کژ خون آب شد — قبطی اندر خشم و اندر تاب شد

ساعتی بنشست تا خشمش برفت — بعد از آن گفتش کای صمصام زفت

ای برادر این گره را چاره چیست — گفت این را او خورد کو متقیست

متقی آنست کو بیزار شد — از ره فرعون و موسی‌وار شد

قوم موسی شو بخور این آب را — صلح کن با مه ببین مهتاب را

صدهزاران ظلمتست از خشم تو — بر عبادالله اندر چشم تو

خشم بنشان چشم بگشا شاد شو — عبرت از یاران بگیر استاد شو

کی طفیل من شوی در اغتراف — چون ترا کفریست هم‌چون کوه قاف

کوه در سوراخ سوزن کی رود — جز مگر کآن رشتهٔ یکتا شود

کوه را که کن به استغفار و خوش — جام مغفوران بگیر و خوش بکش

تو بدین تزویر چون نوشی از آن — چون حرامش کرد حق بر کافران

خالق تزویر تزویر ترا — کی خرد ای مفتری مفترا

آل موسی شو که حیلت سود نیست — حیله‌ات باد تهی پیمودنیست

زهره دارد آب کز امر صمد — گردد او با کافران آبی کند

یا تو پنداری که تو نان می‌خوری — زهر مار و کاهش جان می‌خوری

نان کجا اصلاح آن جانی کند — کو دل از فرمان جانان بر کند

یا تو پنداری که حرف مثنوی — چون بخوانی رایگانش بشنوی

یا کلام حکمت و سر نهان — اندر آید زغبه در گوش و دهان

اندر آید لیک چون افسانه‌ها — پوست بنماید نه مغز دانه‌ها

در سر و رو در کشیده چادری — رو نهان کرده ز چشمت دلبری

شاه‌نامه یا کلیله پیش تو — هم‌چنان باشد که قرآن از عتو

فرق آنگه باشد از حق و مجاز — که کند کحل عنایت چشم باز

ورنه پشک و مشک پیش اخشمی — هر دو یکسانست چون نبود شمی

خویشتن مشغول کردن از ملال — باشدش قصد از کلام ذوالجلال

کاتش وسواس را و غصه را — زان سخن بنشاند و سازد دوا

بهر این مقدار آتش شاندن — آب پاک و بول یکسان شد به فن

آتش وسواس را این بول و آب — هر دو بنشانند هم‌چون وقت خواب

لیک گر واقف شوی زین آب پاک — که کلام ایزدست و روحناک

نیست گردد وسوسه کلی ز جان — دل بیابد ره به سوی گلستان

زانک در باغی و در جویی پرد — هر که از سر صحف بویی برد

یا تو پنداری که روی اولیا — آنچنان که هست می‌بینیم ما

در تعجب مانده پیغامبر از آن — چون نمی‌بینند رویم مؤمنان

چون نمی‌بینند نور روم خلق — که سبق بردست بر خورشید شرق

ور همی‌بینند این حیرت چراست — تا که وحی آمد که آن رو در خفاست

سوی تو ماهست و سوی خلق ابر — تا نبیند رایگان روی تو گبر

سوی تو دانه‌ست و سوی خلق دام — تا ننوشد زین شراب خاص عام

گفت یزدان که تراهم ینظرون — نقش حمامند هم لا یبصرون

می‌نماید صورت ای صورت‌پرست — که آن دو چشم مردهٔ او ناظرست

پیش چشم نقش می‌آری ادب — کو چرا پاسم نمی‌دارد عجب

از چه پس بی‌پاسخست این نقش نیک — که نمی‌گوید سلامم را علیک

می‌نجنباند سر و سبلت ز جود — پاس آنک کردمش من صد سجود

حق اگر چه سر نجنباند برون — پاس آن ذوقی دهد در اندرون

که دو صد جنبیدن سر ارزد آن — سر چنین جنباند آخر عقل و جان

عقل را خدمت کنی در اجتهاد — پاس عقل آنست که افزاید رشاد

حق نجنباند به ظاهر سر ترا — لیک سازد بر سران سرور ترا

مر ترا چیزی دهد یزدان نهان — که سجود تو کنند اهل جهان

آنچنان که داد سنگی را هنر — تا عزیز خلق شد یعنی که زر

قطرهٔ آبی بیابد لطف حق — گوهری گردد برد از زر سبق

جسم خاکست و چو حق تابیش داد — در جهان‌گیری چو مه شد اوستاد

هین طلسمست این و نقش مرده است — احمقان را چشمش از ره برده است

می‌نماید او که چشمی می‌زند — ابلهان سازیده‌اند او را سند

← Önceki 664 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı