← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
این سخن پایان ندارد موسیا — هین رها کن آن خران را در گیا
تا همه زان خوش علف فربه شوند — هین که گرگانند ما را خشممند
نالهٔ گرگان خود را موقنیم — این خران را طعمهٔ ایشان کنیم
این خران را کیمیای خوش دمی — از لب تو خواست کردن آدمی
تو بسی کردی به دعوت لطف و جود — آن خران را طالع و روزی نبود
پس فرو پوشان لحاف نعمتی — تا بردشان زود خواب غفلتی
تا چو بجهند از چنین خواب این رده — شمع مرده باشد و ساقی شده
داشت طغیانشان ترا در حیرتی — پس بنوشند از جزا هم حسرتی
تا که عدل ما قدم بیرون نهد — در جزا هر زشت را درخور دهد
که آن شهی که میندیدندیش فاش — بود با ایشان نهان اندر معاش
چون خرد با تست مشرف بر تنت — گرچه زو قاصر بود این دیدنت
نیست قاصر دیدن او ای فلان — از سکون و جنبشت در امتحان
چه عجب گر خالق آن عقل نیز — با تو باشد چون نهای تو مستجیز
از خرد غافل شود بر بد تند — بعد آن عقلش ملامت میکند
تو شدی غافل ز عقلت عقل نی — کز حضورستش ملامت کردنی
گر نبودی حاضر و غافل بدی — در ملامت کی تو را سیلی زدی
ور ازو غافل نبودی نفس تو — کی چنان کردی جنون و تفس تو
پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود — زین بدانی قرب خورشید وجود
قرب بیچونست عقلت را به تو — نیست چپ و راست و پس یا پیش رو
قرب بیچون چون نباشد شاه را — که نیابد بحث عقل آن راه را
نیست آن جنبش که در اصبع تراست — پیش اصبع یا پسش یا چپ و راست
وقت خواب و مرگ از وی میرود — وقت بیداری قرینش میشود
از چه ره میآید اندر اصبعت — که اصبعت بی او ندارد منفعت
نور چشم و مردمک در دیدهات — از چه ره آمد به غیر شش جهت
عالم خلقست با سوی و جهات — بیجهت دان عالم امر و صفات
بیجهت دان عالم امر ای صنم — بیجهتتر باشد آمر لاجرم
بیجهت بد عقل و علام البیان — عقلتر از عقل و جانتر هم ز جان
بیتعلق نیست مخلوقی بدو — آن تعلق هست بیچون ای عمو
زانک فصل و وصل نبود در روان — غیر فصل و وصل نندیشد گمان
غیر فصل و وصل پی بر از دلیل — لیک پی بردن بننشاند غلیل
پی پیاپی میبر ار دوری ز اصل — تا رگ مردیت آرد سوی وصل
این تعلق را خرد چون ره برد — بستهٔ فصلست و وصلست این خرد
زین وصیت کرد ما را مصطفی — بحث کم جویید در ذات خدا
آنک در ذاتش تفکر کردنیست — در حقیقت آن نظر در ذات نیست
هست آن پندار او زیرا به راه — صد هزاران پرده آمد تا اله
هر یکی در پردهای موصول خوست — وهم او آنست که آن خود عین هوست
پس پیمبر دفع کرد این وهم از او — تا نباشد در غلط سوداپز او
وانکه اندر وهم او ترک ادب — بیادب را سرنگونی داد رب
سرنگونی آن بود کو سوی زیر — میرود پندارد او کو هست چیر
زانک حد مست باشد این چنین — کو نداند آسمان را از زمین
در عجبهااش به فکر اندر روید — از عظیمی وز مهابت گم شوید
چون ز صنعش ریش و سبلت گم کند — حد خود داند ز صانع تن زند
جز که لا احصی نگوید او ز جان — کز شمار و حد برونست آن بیان