☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی معا واحد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کافِران مهمان پیغمبر شدند — وقتِ شام، ایشان به مسجد آمدند

که آمدیم ای شاه ما اینجا قُنُق — ای تو مهمان‌دار سکان افق

بی‌نواییم و رسیده ما ز دور — هین بیفشان بر سر ما فضل و نور

گفت ای یاران من قسمت کنید — که شما پر از من و خوی منید

پر بُوَد اجسام هر لشکر ز شاه — زان زنندی تیغ بر اعدای جاه

تو به خشم شه زنی آن تیغ را — ورنه بر اِخوان چه خشم آید ترا

بر برادر، بی‌گناهی می‌زنی — عکس خشم شاه، گرز ده‌منی

شه یکی جانست و لشکر پر ازو — روح چون آبست واین اجسام جو

آبِ روح شاه اگر شیرین بود — جمله جوها پر ز آب خوش شود

که رعیت، دین شه دارند و بس — این چنین فرمود سلطان عبس

هر یکی یاری یکی مهمان گزید — در میان، یک زَفت بود و بی‌ندید

جسم ضَخمی داشت کس او را نبُرد — ماند در مسجد چو اندر جامْ دُرد

مصطفی بردش چو وا ماند از همه — هفت بز بُد شیرده اندر رمه

که مقیم خانه بودندی بزان — بهر دوشیدن برای وقت خوان

نان و آش و شیر آن هر هفت بز — خورد آن بوقحطِ عَوجِ ابن عُز

جمله اهل بیت خشم‌آلو شدند — که همه در شیر بز طامع بدند

معده طبلی‌خوار هم‌چون طبل کرد — قسم هجده آدمی تنها بخورد

وقت خفتن رفت و در حجره نشست — پس کنیزک از غضب در را ببست

از برون زنجیر در را در فکند — که ازو بد خشمگین و دردمند

گبر را در نیم‌شب یا صبحدم — چون تقاضا آمد و درد شکم

از فراش خویش سوی در شتافت — دست بر در چون نهاد او، بسته یافت

در گشادن حیله کرد آن حیله‌ساز — نوع نوع و خود نشد آن بند باز

شد تقاضا بر تقاضا، خانه تنگ — ماند او حیران و بی‌درمان و دَنگ

حیله کرد او و به خواب اندر خزید — خویشتن در خواب در ویرانه دید

زانک ویرانه بد اندر خاطرش — شد به خواب اندر همانجا منظرش

خویش در ویرانهٔ خالی چو دید — او چنان محتاج، اندر دم برید

گشت بیدار و بدید آن جامه خواب — پُر حدث دیوانه شد از اضطراب

ز اندرون او برآمد صد خروش — زین چنین رسواییِ بی خاک‌پوش

گفت خوابم بتر از بیداریم — که خورم این سو و آن سو می‌ریَم

بانگ می‌زد وا ثُبورا وا ثُبور — هم‌چنانکِ کافر اندر قعر گور

منتظر که کی شود این شب به سر — یا برآید در گشادن بانگِ در

تا گریزد او چو تیری از کمان — تا نبیند هیچ کس او را چُنان

قصه بسیارست کوته می‌کنم — باز شد آن در، رهید از درد و غم

← Önceki 676 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı