☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می‌کند به منقار و می‌انداخت و تن خود را کل و زشت می‌کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی‌آید گفت می‌آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پر خود می‌کند طاوسی به دشت — یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت

گفت طاوسا چنین پر سنی — بی‌دریغ از بیخ چون برمی‌کنی

خود دلت چون می‌دهد تا این حلل — بر کنی اندازیش اندر وحل

هر پرت را از عزیزی و پسند — حافظان در طی مصحف می‌نهند

بهر تحریک هوای سودمند — از پر تو بادبیزن می‌کنند

این چه ناشکری و چه بی‌باکیست — تو نمی‌دانی که نقاشش کیست

یا همی‌دانی و نازی می‌کنی — قاصدا قلع طرازی می‌کنی

ای بسا نازا که گردد آن گناه — افکند مر بنده را از چشم شاه

ناز کردن خوشتر آید از شکر — لیک کم خایش که دارد صد خطر

ایمن آبادست آن راه نیاز — ترک نازش گیر و با آن ره بساز

ای بسا نازآوری زد پر و بال — آخر الامر آن بر آن کس شد وبال

خوشی ناز ار دمی بفرازدت — بیم و ترس مضمرش بگدازدت

وین نیاز ار چه که لاغر می‌کند — صدر را چون بدر انور می‌کند

چون ز مرده زنده بیرون می‌کشد — هر که مرده گشت او دارد رشد

چون ز زنده مرده بیرون می‌کند — نفس زنده سوی مرگی می‌تند

مرده شو تا مخرج الحی الصمد — زنده‌ای زین مرده بیرون آورد

دی شوی بینی تو اخراج بهار — لیل گردی بینی ایلاج نهار

بر مکن آن پر که نپذیرد رفو — روی مخراش از عزا ای خوب‌رو

آنچنان رویی که چون شمس ضحاست — آنچنان رخ را خراشیدن خطاست

زخم ناخن بر چنان رخ کافریست — که رخ مه در فراق او گریست

یا نمی‌بینی تو روی خویش را — ترک کن خوی لجاج اندیش را

← Önceki 699 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı