☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چونک نزد چاه آمد شیر دید — کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید

گفت پا واپس کشیدی تو چرا — پای را واپس مکش پیش اندر آ

گفت کو پایم که دست و پای رفت — جان من لرزید و دل از جای رفت

رنگ رویم را نمی‌بینی چو زر — ز اندرونْ خود می‌دهد رنگم خبر

حق چو سیما را مُعرِّف خوانده‌ست — چشم عارف سوی سیما مانده‌ست

رنگ و بو غمّاز آمد چون جرس — از فرس آگه کند بانگ فرس

بانگ هر چیزی رساند زو خبر — تا بدانی بانگ خر از بانگ دَر

گفت پیغامبر به تمییز کسان — مَرءُ مَخفیٌّ لَدَی طَیِّ اللِّسان

رنگ رو از حال دل دارد نشان — رحمتم کن مِهر من در دل نشان

رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر — بانگ روی زرد دارد صبر و نُکر

در من آمد آنک دست و پا بَرد — رنگ رو و قوّت و سیما بَرد

آنک در هر چه در آید بشکند — هر درخت از بیخ و بن او بَر کَند

در من آمد آنک از وی گشت مات — آدمی و جانور جامد نبات

این خود اجزا اند کُلّیّات ازو — زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو

تا جهان گَه صابرست و گَه شَکور — بوستان گَه حُلّه پوشد گاه عور

آفتابی کو بر آید نارگون — ساعتی دیگر شود او سرنگون

اخترانِ تافته بر چار طاق — لحظه لحظه مبتلای احتراق

ماه کو افزود ز اختر در جمال — شد ز رنج دِقّ او همچون خیال

این زمین با سکونِ با ادب — اندر آرد زلزله‌ش در لرز تب

ای بسا کُه زین بلای مُردریگ — گشته است اندر جهان او خرد و ریگ

این هوا با روح آمد مُقترِن — چون قضا آید وبا گشت و عَفِن

آب خوش کو روح را همشیره شد — در غدیری زرد و تلخ و تیره شد

آتشی کو باد دارد در بُروت — هم یکی بادی برو خوانَد یموت

حال دریا ز اضطراب و جوش او — فهم کن تبدیلهای هوش او

چرخ سرگردان که اندر جُست و جوست — حال او چون حال فرزندان اوست

گه حَضیض و گه میانه گاه اوج — اندرو از سعد و نحسی فوج فوج

از خودْ ای جزوی ز کُلها مُختلِط — فهم می‌کن حالت هر مُنبَسط

چونک کلّیّات را رنجست و درد — جزو ایشان چون نباشد روی‌زرد

خاصه جزوی کو ز اضدادست جمع — ز آب و خاک و آتش و بادست جمع

این عجب نبود که میش از گرگ جَست — این عجب کین میش دل در گرگ بَست

زندگانی آشتیّ ضدّهاست — مرگ آنک اندر میانش جنگ خاست

لطفِ حق این شیر را و گور را — اُلْف دادست این دو ضدِّ دور را

چون جهان رنجور و زندانی بود — چه عجب رنجور اگر فانی بود

خواند بر شیر او ازین رو پندها — گفت من پس مانده‌ام زین بندها

← Önceki 70 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı