← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۴۵ - تفسیر أَسْفَلَ سافِلینَ إِلَّا الَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنونٍ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
لیک گر باشد طبیبش نور حق — نیست از پیری و تب نقصان و دق
سستی او هست چون سستی مست — که اندر آن سستیش رشک رستمست
گر بمیرد استخوانش غرق ذوق — ذره ذرهش در شعاع نور شوق
وآنک آنش نیست باغ بیثمر — که خزانش میکند زیر و زبر
گل نماند خارها ماند سیاه — زرد و بیمغز آمده چون تل کاه
تا چه زلت کرد آن باغ ای خدا — که ازو این حلهها گردد جدا
خویشتن را دید و دید خویشتن — زهر قتالست هین ای ممتحن
شاهدی کز عشق او عالم گریست — عالمش میراند از خود جرم چیست
جرم آنک زیور عاریه بست — کرد دعوی کین حلل ملک منست
واستانیم آن که تا داند یقین — خرمن آن ماست خوبان دانهچین
تا بداند کان حلل عاریه بود — پرتوی بود آن ز خورشید وجود
آن جمال و قدرت و فضل و هنر — ز آفتاب حسن کرد این سو سفر
باز میگردند چون استارها — نور آن خورشید ازین دیوارها
پرتو خورشید شد وا جایگاه — ماند هر دیوار تاریک و سیاه
آنک کرد او در رخ خوبانت دنگ — نور خورشیدست از شیشهٔ سه رنگ
شیشههای رنگ رنگ آن نور را — مینمایند این چنین رنگین بما
چون نماند شیشههای رنگرنگ — نور بیرنگت کند آنگاه دنگ
خوی کن بیشیشه دیدن نور را — تا چو شیشه بشکند نبود عمی
قانعی با دانش آموخته — در چراغ غیر چشم افروخته
او چراغ خویش برباید که تا — تو بدانی مستعیری نیفتا
گر تو کردی شکر و سعی مجتهد — غم مخور که صد چنان بازت دهد
ور نکردی شکر اکنون خون گری — که شدست آن حسن از کافر بری
امة الکفران اضل اعمالهم — امة الایمان اصلح بالهم
گم شد از بیشکر خوبی و هنر — که دگر هرگز نبیند زان اثر
خویشی و بیخویشی و سکر وداد — رفت زان سان که نیاردشان به یاد
که اضل اعمالهم ای کافران — جستن کامست از هر کامران
جز ز اهل شکر و اصحاب وفا — که مریشان راست دولت در قفا
دولت رفته کجا قوت دهد — دولت آینده خاصیت دهد
قرض ده زین دولت اندر اقرضوا — تا که صد دولت ببینی پیش رو
اندکی زین شرب کم کن بهر خویش — تا که حوض کوثری یابی به پیش
جرعه بر خاک وفا آنکس که ریخت — کی تواند صید دولت زو گریخت
خوش کند دلشان که اصلح بالهم — رد من بعد التوی انزالهم
ای اجل وی ترک غارتساز ده — هر چه بردی زین شکوران باز ده
وا دهد ایشان بنپذیرند آن — زانک منعم گشتهاند از رخت جان
صوفییم و خرقهها انداختیم — باز نستانیم چون در باختیم
ما عوض دیدیم آنگه چون عوض — رفت از ما حاجت و حرص و غرض
ز آب شور و مهلکی بیرون شدیم — بر رحیق و چشمهٔ کوثر زدیم
آنچ کردی ای جهان با دیگران — بیوفایی و فن و ناز گران
بر سرت ریزیم ما بهر جزا — که شهیدیم آمده اندر غزا
تا بدانی که خدای پاک را — بندگان هستند پر حمله و مری
سبلت تزویر دنیا بر کنند — خیمه را بر باروی نصرت زنند
این شهیدان باز نو غازی شدند — وین اسیران باز بر نصرت زدند
سر برآوردند باز از نیستی — که ببین ما را گر اکمه نیستی
تا بدانی در عدم خورشیدهاست — وآنچ اینجا آفتاب آنجا سهاست
در عدم هستی برادر چون بود — ضد اندر ضد چون مکنون بود
یخرج الحی من المیت بدان — که عدم آمد امید عابدان
مرد کارنده که انبارش تهیست — شاد و خوش نه بر امید نیستیست
که بروید آن ز سوی نیستی — فهم کن گر واقف معنیستی
دم به دم از نیستی تو منتظر — که بیابی فهم و ذوق آرام و بر
نیست دستوری گشاد این راز را — ورنه بغدادی کنم ابخاز را
پس خزانهٔ صنع حق باشد عدم — که بر آرد زو عطاها دم به دم
مبدع آمد حق و مبدع آن بود — که برآرد فرع بیاصل و سند