☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۵۱ - قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری می‌کرد گفتندش چه خورده‌ای کی گیج شده‌ای و یاوه می‌گویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی می‌گفت من پیغامبرم — از همه پیغامبران فاضلترم

گردنش بستند و بردندش به شاه — کین همی گوید رسولم از اله

خلق بر وی جمع چون مور و ملخ — که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ

گر رسول آنست که آید از عدم — ما همه پیغامبریم و محتشم

ما از آنجا آمدیم اینجا غریب — تو چرا مخصوص باشی ای ادیب

نه شما چون طفل خفته آمدیت — بی‌خبر از راه وز منزل بدیت

از منازل خفته بگذشتید و مست — بی‌خبر از راه و از بالا و پست

ما به بیداری روان گشتیم و خوش — از ورای پنج و شش تا پنج و شش

دیده منزلها ز اصل و از اساس — چون قلاووز آن خبیر و ره‌شناس

شاه را گفتند اشکنجه‌ش بکن — تا نگوید جنس او هیچ این سخن

شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف — که به یک سیلی بمیرد آن نحیف

کی توان او را فشردن یا زدن — که چو شیشه گشته است او را بدن

لیک با او گویم از راه خوشی — که چرا داری تو لاف سر کشی

که درشتی ناید اینجا هیچ کار — هم به نرمی سر کند از غار مار

مردمان را دور کرد از گرد وی — شه لطیفی بود و نرمی ورد وی

پس نشاندش باز پرسیدش ز جا — که کجا داری معاش و ملتجی

گفت ای شه هستم از دار السلام — آمده از ره درین دار الملام

نه مرا خانه‌ست و نه یک همنشین — خانه کی کردست ماهی در زمین

باز شه از روی لاغش گفت باز — که چه خوردی و چه داری چاشت‌ساز

اشتهی داری چه خوردی بامداد — که چنین سرمستی و پر لاف و باد

گفت اگر نانم بدی خشک و طری — کی کنیمی دعوی پیغامبری

دعوی پیغامبری با این گروه — هم‌چنان باشد که دل جستن ز کوه

کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست — فهم و ضبط نکتهٔ مشکل نجست

هر چه گویی باز گوید که همان — می‌کند افسوس چون مستهزیان

از کجا این قوم و پیغام از کجا — از جمادی جان کرا باشد رجا

گر تو پیغام زنی آری و زر — پیش تو بنهند جمله سیم و سر

که فلان جا شاهدی می‌خواندت — عاشق آمد بر تو او می‌داندت

ور تو پیغام خدا آری چو شهد — که بیا سوی خدا ای نیک‌عهد

از جهان مرگ سوی برگ رو — چون بقا ممکن بود فانی مشو

قصد خون تو کنند و قصد سر — نه از برای حمیت دین و هنر

← Önceki 724 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı