☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۵۳ - در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد هم‌چون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد أَرَأَیْتَ الَّذي یَنْهی عَبْداً إِذا صَلّی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

وافیان را چون ببینی کرده سود — تو چو شیطانی شوی آنجا حسود

هرکرا باشد مزاج و طبع سست — او نخواهد هیچ کس را تن‌درست

گر نخواهی رشک ابلیسی بیا — از در دعوی به درگاه وفا

چون وفاات نیست باری دم مزن — که سخن دعویست اغلب ما و من

این سخن در سینه دخل مغزهاست — در خموشی مغز جان را صد نماست

چون بیامد در زبان شد خرج مغز — خرج کم کن تا بماند مغز نغز

مرد کم گوینده را فکرست زفت — قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت

پوست افزون بود لاغر بود مغز — پوست لاغر شد چو کامل گشت و نغز

بنگر این هر سه ز خامی رسته را — جوز را و لوز را و پسته را

هر که او عصیان کند شیطان شود — که حسود دولت نیکان شود

چونک در عهد خدا کردی وفا — از کرم عهدت نگه دارد خدا

از وفای حق تو بسته دیده‌ای — اذکروا اذکرکم نشنیده‌ای

گوش نه اوفوا به عهدی گوش‌دار — تا که اوفی عهدکم آید ز یار

عهد و قرض ما چه باشد ای حزین — هم‌چو دانهٔ خشک کشتن در زمین

نه زمین را زان فروغ و لمتری — نه خداوند زمین را توانگری

جز اشارت که ازین می‌بایدم — که تو دادی اصل این را از عدم

خوردم و دانه بیاوردم نشان — که ازین نعمت به سوی ما کشان

پس دعای خشک هل ای نیک‌بخت — که فشاند دانه می‌خواهد درخت

گر نداری دانه ایزد زان دعا — بخشدت نخلی که نعم ما سعی

هم‌چو مریم درد بودش دانه نی — سبز کرد آن نخل را صاحب‌فنی

زانک وافی بود آن خاتون راد — بی‌مرادش داد یزدان صد مراد

آن جماعت را که وافی بوده‌اند — بر همه اصنافشان افزوده‌اند

گشت دریاها مسخرشان و کوه — چار عنصر نیز بندهٔ آن گروه

این خود اکرامیست از بهر نشان — تا ببینند اهل انکار آن عیان

آن کرامتهای پنهانشان که آن — در نیاید در حواس و در بیان

کار آن دارد خود آن باشد ابد — دایما نه منقطع نه مسترد

← Önceki 726 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı