☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

در حدیث آمد که روز رستخیز — امر آید هر یکی تن را که خیز

نفخ صور امرست از یزدان پاک — که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک

باز آید جان هر یک در بدن — هم‌چو وقت صبح هوش آید به تن

جان تن خود را شناسد وقت روز — در خراب خود در آید چون کنوز

جسم خود بشناسد و در وی رود — جان زرگر سوی درزی کی رود

جان عالم سوی عالم می‌دود — روح ظالم سوی ظالم می‌دود

که شناسا کردشان علم اله — چونک بره و میش وقت صبحگاه

پای کفش خود شناسد در ظلم — چون نداند جان تن خود ای صنم

صبح حشر کوچکست ای مستجیر — حشر اکبر را قیاس از وی بگیر

آنچنان که جان بپرد سوی طین — نامه پرد تا یسار و تا یمین

در کفش بنهند نامهٔ بخل و جود — فسق و تقوی آنچ دی خو کرده بود

چون شود بیدار از خواب او سحر — باز آید سوی او آن خیر و شر

گر ریاضت داده باشد خوی خویش — وقت بیداری همان آید به پیش

ور بد او دی خام و زشت و در ضلال — چون عزا نامه سیه یابد شمال

ور بد او دی پاک و با تقوی و دین — وقت بیداری برد در ثمین

هست ما را خواب و بیداری ما — بر نشان مرگ و محشر دو گوا

حشر اصغر حشر اکبر را نمود — مرگ اصغر مرگ اکبر را زدود

لیک این نامه خیالست و نهان — وآن شود در حشر اکبر بس عیان

این خیال اینجا نهان پیدا اثر — زین خیال آنجا برویاند صور

در مهندس بین خیال خانه‌ای — در دلش چون در زمینی دانه‌ای

آن خیال از اندرون آید برون — چون زمین که زاید از تخم درون

هر خیالی کو کند در دل وطن — روز محشر صورتی خواهد شدن

چون خیال آن مهندس در ضمیر — چون نبات اندر زمین دانه‌گیر

مخلصم زین هر دو محشر قصه‌ایست — مؤمنان را در بیانش حصه‌ایست

چون بر آید آفتاب رستخیز — بر جهند از خاک زشت و خوب تیز

سوی دیوان قضا پویان شوند — نقد نیک و بد به کوره می‌روند

نقد نیکو شادمان و ناز ناز — نقد قلب اندر زحیر و در گداز

لحظه لحظه امتحانها می‌رسد — سر دلها می‌نماید در جسد

چون ز قندیل آب و روغن گشته فاش — یا چو خاکی که بروید سرهاش

از پیاز و گندنا و کوکنار — سر دی پیدا کند دست بهار

آن یکی سرسبز نحن المتقون — وآن دگر هم‌چون بنفشه سرنگون

چشمها بیرون جهیده از خطر — گشته ده چشمه ز بیم مستقر

باز مانده دیده‌ها در انتظار — تا که نامه ناید از سوی یسار

چشم گردان سوی راست و سوی چپ — زانک نبود بخت نامهٔ راست زپ

نامه‌ای آید به دست بنده‌ای — سر سیه از جرم و فسق آگنده‌ای

اندرو یک خیر و یک توفیق نه — جز که آزار دل صدیق نه

پر ز سر تا پای زشتی و گناه — تسخر و خنبک زدن بر اهل راه

آن دغل‌کاری و دزدیهای او — و آن چو فرعونان انا و انای او

چون بخواند نامهٔ خود آن ثقیل — داند او که سوی زندان شد رحیل

پس روان گردد چو دزدان سوی دار — جرم پیدا بسته راه اعتذار

آن هزاران حجت و گفتار بد — بر دهانش گشته چون مسمار بد

رخت دزدی بر تن و در خانه‌اش — گشته پیدا گم شده افسانه‌اش

پس روان گردد به زندان سعیر — که نباشد خار را ز آتش گزیر

چون موکل آن ملایک پیش و پس — بوده پنهان گشته پیدا چون عسس

می‌برندش می‌سپوزندش به نیش — که برو ای سگ به کهدانهای خویش

می‌کشد پا بر سر هر راه او — تا بود که برجهد زان چاه او

منتظر می‌ایستد تن می‌زند — در امیدی روی وا پس می‌کند

اشک می‌بارد چو باران خزان — خشک اومیدی چه دارد او جز آن

هر زمانی روی وا پس می‌کند — رو به درگاه مقدس می‌کند

پس ز حق امر آید از اقلیم نور — که بگوییدش کای بطال عور

انتظار چیستی ای کان شر — رو چه وا پس می‌کنی ای خیره‌سر

نامه‌ات آنست کت آمد به دست — ای خدا آزار و ای شیطان‌پرست

چون بدیدی نامهٔ کردار خویش — چه نگری پس بین جزای کار خویش

بیهده چه مول مولی می‌زنی — در چنین چه کو امید روشنی

نه ترا از روی ظاهر طاعتی — نه ترا در سر و باطن نیتی

نه ترا شبها مناجات و قیام — نه ترا در روز پرهیز و صیام

نه ترا حفظ زبان ز آزار کس — نه نظر کردن به عبرت پیش و پس

پیش چه بود یاد مرگ و نزع خویش — پس چه باشد مردن یاران ز پیش

نه ترا بر ظلم توبهٔ پر خروش — ای دغا گندم‌نمای جوفروش

چون ترازوی تو کژ بود و دغا — راست چون جویی ترازوی جزا

← Önceki 747 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı