← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در حدیث آمد که روز رستخیز — امر آید هر یکی تن را که خیز
نفخ صور امرست از یزدان پاک — که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک
باز آید جان هر یک در بدن — همچو وقت صبح هوش آید به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز — در خراب خود در آید چون کنوز
جسم خود بشناسد و در وی رود — جان زرگر سوی درزی کی رود
جان عالم سوی عالم میدود — روح ظالم سوی ظالم میدود
که شناسا کردشان علم اله — چونک بره و میش وقت صبحگاه
پای کفش خود شناسد در ظلم — چون نداند جان تن خود ای صنم
صبح حشر کوچکست ای مستجیر — حشر اکبر را قیاس از وی بگیر
آنچنان که جان بپرد سوی طین — نامه پرد تا یسار و تا یمین
در کفش بنهند نامهٔ بخل و جود — فسق و تقوی آنچ دی خو کرده بود
چون شود بیدار از خواب او سحر — باز آید سوی او آن خیر و شر
گر ریاضت داده باشد خوی خویش — وقت بیداری همان آید به پیش
ور بد او دی خام و زشت و در ضلال — چون عزا نامه سیه یابد شمال
ور بد او دی پاک و با تقوی و دین — وقت بیداری برد در ثمین
هست ما را خواب و بیداری ما — بر نشان مرگ و محشر دو گوا
حشر اصغر حشر اکبر را نمود — مرگ اصغر مرگ اکبر را زدود
لیک این نامه خیالست و نهان — وآن شود در حشر اکبر بس عیان
این خیال اینجا نهان پیدا اثر — زین خیال آنجا برویاند صور
در مهندس بین خیال خانهای — در دلش چون در زمینی دانهای
آن خیال از اندرون آید برون — چون زمین که زاید از تخم درون
هر خیالی کو کند در دل وطن — روز محشر صورتی خواهد شدن
چون خیال آن مهندس در ضمیر — چون نبات اندر زمین دانهگیر
مخلصم زین هر دو محشر قصهایست — مؤمنان را در بیانش حصهایست
چون بر آید آفتاب رستخیز — بر جهند از خاک زشت و خوب تیز
سوی دیوان قضا پویان شوند — نقد نیک و بد به کوره میروند
نقد نیکو شادمان و ناز ناز — نقد قلب اندر زحیر و در گداز
لحظه لحظه امتحانها میرسد — سر دلها مینماید در جسد
چون ز قندیل آب و روغن گشته فاش — یا چو خاکی که بروید سرهاش
از پیاز و گندنا و کوکنار — سر دی پیدا کند دست بهار
آن یکی سرسبز نحن المتقون — وآن دگر همچون بنفشه سرنگون
چشمها بیرون جهیده از خطر — گشته ده چشمه ز بیم مستقر
باز مانده دیدهها در انتظار — تا که نامه ناید از سوی یسار
چشم گردان سوی راست و سوی چپ — زانک نبود بخت نامهٔ راست زپ
نامهای آید به دست بندهای — سر سیه از جرم و فسق آگندهای
اندرو یک خیر و یک توفیق نه — جز که آزار دل صدیق نه
پر ز سر تا پای زشتی و گناه — تسخر و خنبک زدن بر اهل راه
آن دغلکاری و دزدیهای او — و آن چو فرعونان انا و انای او
چون بخواند نامهٔ خود آن ثقیل — داند او که سوی زندان شد رحیل
پس روان گردد چو دزدان سوی دار — جرم پیدا بسته راه اعتذار
آن هزاران حجت و گفتار بد — بر دهانش گشته چون مسمار بد
رخت دزدی بر تن و در خانهاش — گشته پیدا گم شده افسانهاش
پس روان گردد به زندان سعیر — که نباشد خار را ز آتش گزیر
چون موکل آن ملایک پیش و پس — بوده پنهان گشته پیدا چون عسس
میبرندش میسپوزندش به نیش — که برو ای سگ به کهدانهای خویش
میکشد پا بر سر هر راه او — تا بود که برجهد زان چاه او
منتظر میایستد تن میزند — در امیدی روی وا پس میکند
اشک میبارد چو باران خزان — خشک اومیدی چه دارد او جز آن
هر زمانی روی وا پس میکند — رو به درگاه مقدس میکند
پس ز حق امر آید از اقلیم نور — که بگوییدش کای بطال عور
انتظار چیستی ای کان شر — رو چه وا پس میکنی ای خیرهسر
نامهات آنست کت آمد به دست — ای خدا آزار و ای شیطانپرست
چون بدیدی نامهٔ کردار خویش — چه نگری پس بین جزای کار خویش
بیهده چه مول مولی میزنی — در چنین چه کو امید روشنی
نه ترا از روی ظاهر طاعتی — نه ترا در سر و باطن نیتی
نه ترا شبها مناجات و قیام — نه ترا در روز پرهیز و صیام
نه ترا حفظ زبان ز آزار کس — نه نظر کردن به عبرت پیش و پس
پیش چه بود یاد مرگ و نزع خویش — پس چه باشد مردن یاران ز پیش
نه ترا بر ظلم توبهٔ پر خروش — ای دغا گندمنمای جوفروش
چون ترازوی تو کژ بود و دغا — راست چون جویی ترازوی جزا