☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۷۴ - قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانش را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن ایاز از زیرکی انگیخته — پوستین و چارقش آویخته

می‌رود هر روز در حُجرهٔ خلا — چارقت اینست مَنگَر در عُلا

شاه را گفتند او را حُجره‌ایست — اندر آنجا زرّ و سیم و خُمره‌ایست

راه می‌ندهد کسی را اندرو — بَسته می‌دارد همیشه آن دَر او

شاه فرمود ای عَجَب آن بنده را — چیست خود پنهان و پوشیده ز ما

پس اشارت کرد میری را که رو — نیم‌شب بُگشای و اندر حُجره شو

هر چه یابی مَر تُرا یغماش کن — سِرِّ او را بر ندیمان فاش کن

با چنین اکرام و لطفِ بی‌عدد — از لئیمی سیم و زر پنهان کُنَد

می‌نماید او وفا و عشق و جوش — وانگه او گندم‌نمای جوفروش

هر که اندر عشق یابد زندگی — کفر باشد پیشِ او جز بندگی

نیم‌شب آن میر با سی معتمد — در گشادِ حجرهٔ او رای زد

مَشعَله بر کرده چندین پهلوان — جانبِ حُجره روانه شادمان

که امرِ سلطانست بر حُجره زنیم — هر یکی هَمیانِ زر در کِش کنیم

آن یکی می‌گفت هی چه جای زر — از عقیق و لعل گوی و از گُهَر

خاصِ خاصِ مَخزنِ سلطان ویست — بلکه اکنون شاه را خود جان ویست

چه مَحَل دارد به پیشِ این عشیق — لعل و یاقوت و زمرّد یا عقیق

شاه را بر وی نبودی بَد گمان — تَسخَری می‌کرد بَهرِ امتحان

پاک می‌دانستش از هر غِشّ و غِل — باز از وَهمَش همی‌لرزید دل

که مبادا کین بُوَد خسته شود — من نخواهم که بَرو خجلت رود

این نکردست او و گر کرد او رواست — هر چه خواهد گو بکن محبوبِ ماست

هر چه محبوبم کند من کرده‌ام — او منم من او چه گر در پرده‌ام

باز گفتی دور از آن خو و خصال — این چنین تخلیط ژاژست و خیال

از ایاز این خود محالست و بعید — کو یکی دریاست قعرش ناپدید

هفت دریا اندرو یک قطره‌ای — جملهٔ هستی ز موجش چَکره‌ای

جمله پاکی‌ها از آن دریا بَرند — قطره‌هایش یک به یک میناگرند

شاهِ شاهانست و بلکه شاه‌ساز — وز برای چشمِ بد نامش ایاز

چشم‌های نیک هم بر وی بَدست — از رهِ غیرت که حُسنَش بی‌حَدست

یک دهان خواهم به پهنای فَلک — تا بگویم وصفِ آن رشکِ مَلَک

ور دهان یابم چنین و صد چنین — تَنگ آید در فغانِ این حَنین

این قَدَر گر هم نگویم ای سَنَد — شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند

شیشهٔ دل را چو نازک دیده‌ام — بَهرِ تسکین بس قبا بدریده‌ام

من سَرِ هر ماه سه روز ای صنم — بی‌گمان باید که دیوانه شوم

هین که امروز اوّلِ سه روزه است — روزِ پیروزست نه پیروزه است

هر دلی که اندرِ غم شه می‌بُوَد — دَم به دَم او را سَرِ مَه می‌بَوُد

قصهٔ محمود و اوصافِ ایاز — چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز

← Önceki 749 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı