☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان می‌کرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و ره‌گذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سبب‌سازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی زاهد شنود از مصطفی — که یقین آید به جان رزق از خدا

گر بخواهی ور نخواهی رزق تو — پیش تو آید دوان از عشق تو

از برای امتحان آن مرد رفت — در بیابان نزد کوهی خفت تفت

که ببینم رزق می‌آید به من — تا قوی گردد مرا در رزق ظن

کاروانی راه گم کرد و کشید — سوی کوه آن ممتحن را خفته دید

گفت این مرد این طرف چونست عور — در بیابان از ره و از شهر دور

ای عجب مرده‌ست یا زنده که او — می‌نترسد هیچ از گرگ و عدو

آمدند و دست بر وی می‌زدند — قاصدا چیزی نگفت آن ارجمند

هم نجنبید و نجنبانید سر — وا نکرد از امتحان هم او بصر

پس بگفتند این ضعیف بی‌مراد — از مجاعت سکته اندر اوفتاد

نان بیاوردند و در دیگی طعام — تا بریزندش به حلقوم و به کام

پس بقاصد مرد دندان سخت کرد — تا ببیند صدق آن میعاد مرد

رحمشان آمد که این بس بی‌نواست — وز مجاعت هالک مرگ و فناست

کارد آوردند قوم اشتافتند — بسته دندانهاش را بشکافتند

ریختند اندر دهانش شوربا — می‌فشردند اندرو نان‌پاره‌ها

گفت ای دل گرچه خود تن می‌زنی — راز می‌دانی و نازی می‌کنی

گفت دل دانم و قاصد می‌کنم — رازق الله است بر جان و تنم

امتحان زین بیشتر خود چون بود — رزق سوی صابران خوش می‌رود

← Önceki 775 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı