☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی پرسید اشتر را که هی — از کجا می‌آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو — گفت خود پیداست در زانوی تو

مار موسی دید فرعون عنود — مهلتی می‌خواست نرمی می‌نمود

زیرکان گفتند بایستی که این — تندتر گشتی چو هست او رب دین

معجزه‌ گر اژدها گر مار بد — نخوت و خشم خدایی‌اش چه شد

رب اعلی گر ویست اندر جلوس — بهر یک کرمی چیست این چاپلوس

نفس تو تا مست نقلست و نبید — دانک روحت خوشهٔ غیبی ندید

که علاماتست زان دیدار نور — التجافی منک عن دار الغرور

مرغ چون بر آب شوری می‌تند — آب شیرین را ندیدست او مدد

بلک تقلیدست آن ایمان او — روی ایمان را ندیده جان او

پس خطر باشد مقلد را عظیم — از ره و ره‌زن ز شیطان رجیم

چون ببیند نور حق آمن شود — ز اضطرابات شک او ساکن شود

تا کف دریا نیاید سوی خاک — که اصل او آمد بود در اصطکاک

خاکی است آن کف غریبست اندر آب — در غریبی چاره نبود ز اضطراب

چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند — دیو را بر وی دگر دستی نماند

گرچه با روباه خر اسرار گفت — سرسری گفت و مقلدوار گفت

آب را بستود و او تایق نبود — رخ درید و جامه او عاشق نبود

از منافق عذر رد آمد نه خوب — زانک در لب بود آن نه در قلوب

بوی سیبش هست جزو سیب نیست — بو درو جز از پی آسیب نیست

حملهٔ زن در میان کارزار — نشکند صف بلک گردد کار زار

گرچه می‌بینی چو شیر اندر صفش — تیغ بگرفته همی‌لرزد کفش

وای آنک عقل او ماده بود — نفس زشتش نر و آماده بود

لاجرم مغلوب باشد عقل او — جز سوی خسران نباشد نقل او

ای خنک آن کس که عقلش نر بود — نفس زشتش ماده و مضطر بود

عقل جزوی‌اش نر و غالب بود — نفس انثی را خرد سالب بود

حملهٔ ماده به صورت هم جریست — آفت او هم‌چو آن خر از خریست

وصف حیوانی بود بر زن فزون — زانک سوی رنگ و بو دارد رکون

رنگ و بوی سبزه‌زار آن خر شنید — جمله حجتها ز طبع او رمید

تشنه محتاج مطر شد وابر نه — نفس را جوع البقر بد صبر نه

اسپر آهن بود صبر ای پدر — حق نبشته بر سپر جاء الظفر

صد دلیل آرد مقلد در بیان — از قیاسی گوید آن را نه از عیان

مشک‌آلودست الا مشک نیست — بوی مشکستش ولی جز پشک نیست

تا که پشکی مشک گردد ای مرید — سالها باید در آن روضه چرید

که نباید خورد و جو هم‌چون خران — آهوانه در ختن چر ارغوان

جز قرنفل یا سمن یا گل مچر — رو به صحرای ختن با آن نفر

معده را خو کن بدان ریحان و گل — تا بیابی حکمت و قوت رسل

خوی معده زین که و جو باز کن — خوردن ریحان و گل آغاز کن

معدهٔ تن سوی کهدان می‌کشد — معدهٔ دل سوی ریحان می‌کشد

هر که کاه و جو خورد قربان شود — هر که نور حق خورد قرآن شود

نیم تو مشکست و نیمی پشک هین — هین میفزا پشک افزا مشک چین

آن مقلد صد دلیل و صد بیان — در زبان آرد ندارد هیچ جان

چونک گوینده ندارد جان و فر — گفت او را کی بود برگ و ثمر

می‌کند گستاخ مردم را به راه — او بجان لرزان‌ترست از برگ کاه

پس حدیثش گرچه بس با فر بود — در حدیثش لرزه هم مضمر بود

← Önceki 778 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı