← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت روبه صاف ما را درد نیست — لیک تخییلات وهمی خورد نیست
این همه وهم توست ای سادهدل — ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل
از خیال زشت خود منگر به من — بر محبان از چه داری سؤ ظن
ظن نیکو بر بر اخوان صفا — گرچه آید ظاهرا زیشان جفا
این خیال و وهم بد چون شد پدید — صد هزاران یار را از هم برید
مشفقی گر کرد جور و امتحان — عقل باید که نباشد بدگمان
خاصه من بدرگ نبودم زشتاسم — آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم
ور بدی بد آن سگالش قدرا — عفو فرمایند یاران زان خطا
عالم وهم و خیال طمع و بیم — هست رهرو را یکی سدی عظیم
نقشهای این خیال نقشبند — چون خلیلی را که که بد شد گزند
گفت هذا ربی ابراهیم راد — چونک اندر عالم وهم اوفتاد
ذکر کوکب را چنین تاویل گفت — آن کسی که گوهر تاویل سفت
عالم وهم و خیال چشمبند — آنچنان که را ز جای خویش کند
تا که هذا ربی آمد قال او — خربط و خر را چه باشد حال او
غرق گشته عقلهای چون جبال — در بحار وهم و گرداب خیال
کوهها را هست زین طوفان فضوح — کو امانی جز که در کشتی نوح
زین خیال رهزن راه یقین — گشت هفتاد و دو ملت اهل دین
مرد ایقان رست از وهم و خیال — موی ابرو را نمیگوید هلال
وآنک نور عمرش نبود سند — موی ابروی کژی راهش زند
صد هزاران کشتی با هول و سهم — تخته تخته گشته در دریای وهم
کمترین فرعون چست فیلسوف — ماه او در برج وهمی در خسوف
کس نداند روسپیزن کیست آن — وانک داند نیستش بر خود گمان
چون ترا وهم تو دارد خیرهسر — از چه گردی گرد وهم آن دگر
عاجزم من از منی خویشتن — چه نشستی پر منی تو پیش من
بیمن و مایی همیجویم به جان — تا شوم من گوی آن خوش صولجان
هر که بیمن شد همه منها خود اوست — دوست جمله شد چو خود را نیست دوست
آینه بینقش شد یابد بها — زانک شد حاکی جمله نقشها