☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت روبه صاف ما را درد نیست — لیک تخییلات وهمی خورد نیست

این همه وهم توست ای ساده‌دل — ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل

از خیال زشت خود منگر به من — بر محبان از چه داری سؤ ظن

ظن نیکو بر بر اخوان صفا — گرچه آید ظاهرا زیشان جفا

این خیال و وهم بد چون شد پدید — صد هزاران یار را از هم برید

مشفقی گر کرد جور و امتحان — عقل باید که نباشد بدگمان

خاصه من بدرگ نبودم زشت‌اسم — آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم

ور بدی بد آن سگالش قدرا — عفو فرمایند یاران زان خطا

عالم وهم و خیال طمع و بیم — هست ره‌رو را یکی سدی عظیم

نقشهای این خیال نقش‌بند — چون خلیلی را که که بد شد گزند

گفت هذا ربی ابراهیم راد — چونک اندر عالم وهم اوفتاد

ذکر کوکب را چنین تاویل گفت — آن کسی که گوهر تاویل سفت

عالم وهم و خیال چشم‌بند — آنچنان که را ز جای خویش کند

تا که هذا ربی آمد قال او — خربط و خر را چه باشد حال او

غرق گشته عقلهای چون جبال — در بحار وهم و گرداب خیال

کوهها را هست زین طوفان فضوح — کو امانی جز که در کشتی نوح

زین خیال ره‌زن راه یقین — گشت هفتاد و دو ملت اهل دین

مرد ایقان رست از وهم و خیال — موی ابرو را نمی‌گوید هلال

وآنک نور عمرش نبود سند — موی ابروی کژی راهش زند

صد هزاران کشتی با هول و سهم — تخته تخته گشته در دریای وهم

کمترین فرعون چست فیلسوف — ماه او در برج وهمی در خسوف

کس نداند روسپی‌زن کیست آن — وانک داند نیستش بر خود گمان

چون ترا وهم تو دارد خیره‌سر — از چه گردی گرد وهم آن دگر

عاجزم من از منی خویشتن — چه نشستی پر منی تو پیش من

بی‌من و مایی همی‌جویم به جان — تا شوم من گوی آن خوش صولجان

هر که بی‌من شد همه من‌ها خود اوست — دوست جمله شد چو خود را نیست دوست

آینه بی‌نقش شد یابد بها — زانک شد حاکی جمله نقشها

← Önceki 787 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı