☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زاهدی در غزنی از دانش مزی — بد محمد نام و کنیت سررزی

بود افطارش سر رز هر شبی — هفت سال او دایم اندر مطلبی

بس عجایب دید از شاه وجود — لیک مقصودش جمال شاه بود

بر سر که رفت آن از خویش سیر — گفت بنما یا فتادم من به زیر

گفت نامد مهلت آن مکرمت — ور فرو افتی نمیری نکشمت

او فرو افکند خود را از وداد — در میان عمق آبی اوفتاد

چون نمرد از نکس آن جان‌سیر مرد — از فراق مرگ بر خود نوحه کرد

کین حیات او را چو مرگی می‌نمود — کار پیشش بازگونه گشته بود

موت را از غیب می‌کرد او کدی — ان فی موتی حیاتی می‌زدی

موت را چون زندگی قابل شده — با هلاک جان خود یک دل شده

سیف و خنجر چون علی ریحان او — نرگس و نسرین عدوی جان او

بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر — بانگ طرفه از ورای سر و جهر

گفت ای دانای رازم مو به مو — چه کنم در شهر از خدمت بگو

گفت خدمت آنک بهر ذل نفس — خویش را سازی تو چون عباس دبس

مدتی از اغنیا زر می‌ستان — پس به درویشان مسکین می‌رسان

خدمتت اینست تا یک چند گاه — گفت سمعا طاعة ای جان‌پناه

بس سؤال و بس جواب و ماجرا — بد میان زاهد و رب الوری

که زمین و آسمان پر نور شد — در مقالات آن همه مذکور شد

لیک کوته کردم آن گفتار را — تا ننوشد هر خسی اسرار را

← Önceki 788 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı