☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

رو به شهر آورد آن فرمان‌پذیر — شهر غزنین گشت از رویش منیر

از فرح خلقی به استقبال رفت — او در آمد از ره دزدیده تفت

جمله اعیان و مهان بر خاستند — قصرها از بهر او آراستند

گفت من از خودنمایی نامدم — جز به خواری و گدایی نامدم

نیستم در عزم قال و قیل من — در به در گردم به کف زنبیل من

بنده فرمانم که امرست از خدا — که گدا باشم گدا باشم گدا

در گدایی لفظ نادر ناورم — جز طریق خس گدایان نسپرم

تا شوم غرقهٔ مذلت من تمام — تا سقطها بشنوم از خاص و عام

امر حق جانست و من آن را تبع — او طمع فرمود ذل من طمع

چون طمع خواهد ز من سلطان دین — خاک بر فرق قناعت بعد ازین

او مذلت خواست کی عزت تنم — او گدایی خواست کی میری کنم

بعد ازین کد و مذلت جان من — بیست عباس‌اند در انبان من

شیخ بر می‌گشت زنبیلی به دست — شیء لله خواجه توفیقیت هست

برتر از کرسی و عرش اسرار او — شیء لله شیء لله کار او

انبیا هر یک همین فن می‌زنند — خلق مفلس کدیه ایشان می‌کنند

اقرضوا الله اقرضوا الله می‌زنند — بازگون بر انصروا الله می‌تنند

در به در این شیخ می‌آرد نیاز — بر فلک صد در برای شیخ باز

که آن گدایی که آن به جد می‌کرد او — بهر یزدان بود نه از بهر گلو

ور بکردی نیز از بهر گلو — آن گلو از نور حق دارد غلو

در حق او خورد نان و شهد و شیر — به ز چله وز سه روزهٔ صد فقیر

نور می‌نوشد مگو نان می‌خورد — لاله می‌کارد به صورت می‌چرد

چون شراری کو خورد روغن ز شمع — نور افزاید ز خوردش بهر جمع

نان‌خوری را گفت حق لاتسرفوا — نور خوردن را نگفتست اکتفوا

آن گلوی ابتلا بد وین گلو — فارغ از اسراف و آمن از غلو

امر و فرمان بود نه حرص و طمع — آن چنان جان حرص را نبود تبع

گر بگوید کیمیا مس را بده — تو به من خود را طمع نبود فره

گنجهای خاک تا هفتم طبق — عرضه کرده بود پیش شیخ حق

شیخ گفتا خالقا من عاشقم — گر بجویم غیر تو من فاسقم

هشت جنت گر در آرم در نظر — ور کنم خدمت من از خوف سقر

مومنی باشم سلامت‌جوی من — زانک این هر دو بود حظ بدن

عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت — صد بدن پیشش نیرزد تره‌توت

وین بدن که دارد آن شیخ فطن — چیز دگر گشت کم خوانش بدن

عاشق عشق خدا وانگاه مزد — جبرئیل مؤتمن وانگاه دزد

عاشق آن لیلی کور و کبود — ملک عالم پیش او یک تره بود

پیش او یکسان شده بد خاک و زر — زر چه باشد که نبد جان را خطر

شیر و گرگ و دد ازو واقف شده — هم‌چو خویشان گرد او گرد آمده

کین شدست از خوی حیوان پاک پاک — پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک

زهر دد باشد شکرریز خرد — زانک نیک نیک باشد ضد بد

لحم عاشق را نیارد خورد دد — عشق معروفست پیش نیک و بد

ور خورد خود فی‌المثل دام و ددش — گوشت عاشق زهر گردد بکشدش

هر چه جز عشقست شد ماکول عشق — دو جهان یک دانه پیش نول عشق

دانه‌ای مر مرغ را هرگز خورد — کاهدان مر اسپ را هرگز چرد

بندگی کن تا شوی عاشق لعل — بندگی کسبیست آید در عمل

بنده آزادی طمع دارد ز جد — عاشق آزادی نخواهد تا ابد

بنده دایم خلعت و ادرارجوست — خلعت عاشق همه دیدار دوست

در نگنجد عشق در گفت و شنید — عشق دریاییست قعرش ناپدید

قطره‌های بحر را نتوان شمرد — هفت دریا پیش آن بحرست خرد

این سخن پایان ندارد ای فلان — باز رو در قصهٔ شیخ زمان

← Önceki 789 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı