☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیره‌ای‌ست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پاره‌ای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. هم‌چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان — اندرو گاویست تنها خوش‌دهان

جمله صحرا را چرد او تا به شب — تا شود زفت و عظیم و مُنتَجَب

شب ز اندیشه که «فردا چه خورم؟» — گردد او چون تار مو لاغر ز غم

چون برآید صبح گردد سبز دشت — تا میان رُسته قَصیلِ سبز و کشت

اندر افتد گاو با جوع البقَر — تا به شب آن را چرد او سر به سر

باز زفت و فربه و لَمتُر شود — آن تنش از پیه و قوّت پُر شود

باز شب اندر تب افتد از فَزَع — تا شود لاغر ز خوف منتَجَع

که چه خواهم خورد فردا وقت خوَر — سالها اینست کار آن بقر

هیچ نندیشد که چندین سال من — می‌خورم زین سبزه‌زار و زین چمن

هیچ روزی کم نیامد روزیَم — چیست این ترس و غم و دلسوزیَم؟

باز چون شب می‌شود آن گاو زفت — می‌شود لاغر که «آوه رزق رفت!»

نفس آن گاوست و آن دشت این جهان — کاو همی لاغر شود از خوف نان

که چه خواهم خورد مستقبل عجب — لوت فردا از کجا سازم طلب

سالها خوردی و کم نامد ز خوَر — ترک مستقبل کن و ماضی نگر

لوت و پوت خورده را هم یاد آر — منگر اندر غابر و کم باش زار

← Önceki 800 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı