← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شاه با دلقک همی شطرنج باخت — مات کردش زود خشم شه بتاخت
گفت شه شه و آن شه کبرآورش — یک یک از شطرنج میزد بر سرش
که بگیر اینک شهت ای قلتبان — صبر کرد آن دلقک و گفت الامان
دست دیگر باختن فرمود میر — او چنان لرزان که عور از زمهریر
باخت دست دیگر و شه مات شد — وقت شه شه گفتن و میقات شد
بر جهید آن دلقک و در کنج رفت — شش نمد بر خود فکند از بیم تفت
زیر بالشها و زیر شش نمد — خفت پنهان تا ز زخم شه رهد
گفت شه هی هی چه کردی چیست این — گفت شه شه شه شه ای شاه گزین
کی توان حق گفت جز زیر لحاف — با تو ای خشمآور آتشسجاف
ای تو مات و من ز زخم شاه مات — میزنم شه شه به زیر رختهات
چون محله پر شد از هیهای میر — وز لگد بر در زدن وز دار و گیر
خلق بیرون جست زود از چپ و راست — کای مقدم وقت عفوست و رضاست
مغز او خشکست و عقلش این زمان — کمترست از عقل و فهم کودکان
زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده — واندر آن زهدش گشادی ناشده
رنج دیده گنج نادیده ز یار — کارها کرده ندیده مزد کار
یا نبود آن کار او را خود گهر — یا نیامد وقت پاداش از قدر
یا که بود آن سعی چون سعی جهود — یا جزا وابستهٔ میقات بود
مر ورا درد و مصیبت این بس است — که درین وادی پر خون بیکس است
چشم پر درد و نشسته او به کنج — رو ترش کرده فرو افکنده لنج
نه یکی کحال کو را غم خورد — نیش عقلی که به کحلی پی برد
اجتهادی میکند با حزر و ظن — کار در بوکست تا نیکو شدن
زان رهش دورست تا دیدار دوست — کو نجوید سر رئیسیش آرزوست
ساعتی او با خدا اندر عتاب — که نصیبم رنج آمد زین حساب
ساعتی با بخت خود اندر جدال — که همه پران و ما ببریده بال
هر که محبوس است اندر بو و رنگ — گرچه در زهدست باشد خوش تنگ
تا برون ناید ازین ننگین مناخ — کی شود خویش خوش و صدرش فراخ
زاهدان را در خلا پیش از گشاد — کارد و استره نشاید هیچ داد
کز ضجر خود را بدراند شکم — غصهٔ آن بیمرادیها و غم