← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لَوْ کانوا یَعْلَمونَ کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زندهاند و سخنگوی و سخنشنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدُّنیا جیفةٌ وَ طُلّابُها کلابٌ و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن جهان چون ذره ذره زندهاند — نکتهدانند و سخن گویندهاند
در جهان مردهشان آرام نیست — کین علف جز لایق انعام نیست
هر که را گلشن بود بزم و وطن — کی خورد او باده اندر گولخن
جای روح پاک علیین بود — کرم باشد کش وطن سرگین بود
بهر مخمور خدا جام طهور — بهر این مرغان کور این آب شور
هر که عدل عمرش ننمود دست — پیش او حجاج خونی عادلست
دختران را لعبت مرده دهند — که ز لعب زندگان بیآگهند
چون ندارند از فتوت زور و دست — کودکان را تیغ چوبین بهترست
کافران قانع بنقش انبیا — که نگاریدهست اندر دیرها
زان مهان ما را چو دور روشنیست — هیچمان پروای نقش سایه نیست
این یکی نقشش نشسته در جهان — وآن دگر نقشش چو مه در آسمان
این دهانش نکتهگویان با جلیس — و آن دگر با حق به گفتار و انیس
گوش ظاهر این سخن را ضبط کن — گوش جانش جاذب اسرار کن
چشم ظاهر ضابط حلیهٔ بشر — چشم سر حیران مازاغ البصر
پای ظاهر در صف مسجد صواف — پای معنی فوق گردون در طواف
جزو جزوش را تو بشمر همچنین — این درون وقت و آن بیرون حین
این که در وقتست باشد تا اجل — وان دگر یار ابد قرن ازل
هست یک نامش ولی الدولتین — هست یک نعتش امام القبلتین
خلوت و چله برو لازم نماند — هیچ غیمی مر ورا غایم نماند
قرص خورشیدست خلوتخانهاش — کی حجاب آرد شب بیگانهاش
علت و پرهیز شد بحران نماند — کفر او ایمان شد و کفران نماند
چون الف از استقامت شد به پیش — او ندارد هیچ از اوصاف خویش
گشت فرد از کسوهٔ خوهای خویش — شد برهنه جان به جانافزای خویش
چون برهنه رفت پیش شاه فرد — شاهش از اوصاف قدسی جامه کرد
خلعتی پوشید از اوصاف شاه — بر پرید از چاه بر ایوان جاه
این چنین باشد چو دردی صاف گشت — از بن طشت آمد او بالای طشت
در بن طشت از چه بود او دردناک — شومی آمیزش اجزای خاک
یار ناخوش پر و بالش بسته بود — ورنه او در اصل بس برجسته بود
چون عتاب اهبطوا انگیختند — همچو هاروتش نگون آویختند
بود هاروت از ملاک آسمان — از عتابی شد معلق همچنان
سرنگون زان شد که از سر دور ماند — خویش را سر ساخت و تنها پیش راند
آن سپد خود را چو پر از آب دید — کرد استغنا و از دریا برید
بر جگر آبش یکی قطره نماند — بحر رحمت کرد و او را باز خواند
رحمتی بیعلتی بیخدمتی — آید از دریا مبارک ساعتی
الله الله گرد دریابار گرد — گرچه باشند اهل دریابار زرد
تا که آید لطف بخشایشگری — سرخ گردد روی زرد از گوهری
زردی رو بهترین رنگهاست — زانک اندر انتظار آن لقاست
لیک سرخی بر رخی که آن لامعست — بهر آن آمد که جانش قانعست
که طمع لاغر کند زرد و ذلیل — نیست او از علت ابدان علیل
چون ببیند روی زرد بیسقم — خیره گردد عقل جالینوس هم
چون طمع بستی تو در انوار هو — مصطفی گوید که ذلت نفسه
نور بیسایه لطیف و عالی است — آن مشبک سایهٔ غربالی است
عاشقان عریان همیخواهند تن — پیش عنینان چه جامه چه بدن
روزهداران را بود آن نان و خوان — خرمگس را چه ابا چه دیگدان