← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
من کی آرم رحم خلم آلود را — ره نمایم حلم علماندود را
صد هزاران صفع را ارزانیم — گر زبون صفعها گردانیم
من چه گویم پیشت اعلامت کنم — یا که وا یادت دهم شرط کرم
آنچ معلوم تو نبود چیست آن — وآنچ یادت نیست کو اندر جهان
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن — که فراموشی کند بر وی نهان
هیچ کس را تو کسی انگاشتی — همچو خورشیدش به نور افراشتی
چون کسم کردی اگر لابه کنم — مستمع شو لابهام را از کرم
زانک از نقشم چو بیرون بردهای — آن شفاعت هم تو خود را کردهای
چون ز رخت من تهی گشت این وطن — تر و خشک خانه نبود آن من
هم دعا از من روان کردی چو آب — هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودی اول آرندهٔ دعا — هم تو باش آخر اجابت را رجا
تا زنم من لاف کان شاه جهان — بهر بنده عفو کرد از مجرمان
درد بودم سر به سر من خودپسند — کرد شاهم داروی هر دردمند
دوزخی بودم پر از شور و شری — کرد دست فضل اویم کوثری
هر که را سوزید دوزخ در قود — من برویانم دگر بار از جسد
کار کوثر چیست که هر سوخته — گردد از وی نابت و اندوخته
قطره قطره او منادی کرم — کانچ دوزخ سوخت من باز آورم
هست دوزخ همچو سرمای خزان — هست کوثر چون بهار ای گلستان
هست دوزخ همچو مرگ و خاک گور — هست کوثر بر مثال نفخ صور
ای ز دوزخ سوخته اجسامتان — سوی کوثر میکشد اکرامتان
چون خلقت الخلق کی یربح علی — لطف تو فرمود ای قیوم حی
لالان اربح علیهم جود تست — که شود زو جمله ناقصها درست
عفو کن زین بندگان تنپرست — عفو از دریای عفو اولیترست
عفو خلقان همچو جو و همچو سیل — هم بدان دریای خود تازند خیل
عفوها هر شب ازین دلپارهها — چون کبوتر سوی تو آید شها
بازشان وقت سحر پران کنی — تا به شب محبوس این ابدان کنی
پر زنان بار دگر در وقت شام — میپرند از عشق آن ایوان و بام
تا که از تن تار وصلت بسکلند — پیش تو آیند کز تو مقبلند
پر زنان آمن ز رجع سرنگون — در هوا که انا الیه راجعون
بانگ میآید تعالوا زان کرم — بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم
بس غریبیها کشیدیت از جهان — قدر من دانسته باشید ای مهان
زیر سایهٔ این درختم مست ناز — هین بیندازید پاها را دراز
پایهای پر عنا از راه دین — بر کنار و دست حوران خالدین
حوریان گشته مغمز مهربان — کز سفر باز آمدند این صوفیان
صوفیان صافیان چون نور خور — مدتی افتاده بر خاک و قذر
بیاثر پاک از قذر باز آمدند — همچو نور خور سوی قرص بلند
این گروه مجرمان هم ای مجید — جمله سرهاشان به دیواری رسید
بر خطا و جرم خود واقف شدند — گرچه مات کعبتین شه بدند
رو به تو کردند اکنون اهکنان — ای که لطفت مجرمان را رهکنان
راه ده آلودگان را العجل — در فرات عفو و عین مغتسل
تا که غسل آرند زان جرم دراز — در صف پاکان روند اندر نماز
اندر آن صفها ز اندازه برون — غرقگان نور نحن الصافون
چون سخن در وصف این حالت رسید — هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
بحر را پیمود هیچ اسکرهای — شیر را برداشت هرگز برهای
گر حجابستت برون رو ز احتجاب — تا ببینی پادشاهی عجاب
گرچه بشکستند جامت قوم مست — آنک مست از تو بود عذریش هست
مستی ایشان به اقبال و به مال — نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال
ای شهنشه مست تخصیص توند — عفو کن از مست خود ای عفومند
لذت تخصیص تو وقت خطاب — آن کند که ناید از صد خم شراب
چونک مستم کردهای حدم مزن — شرع مستان را نبیند حد زدن
چون شوم هشیار آنگاهم بزن — که نخواهم گشت خود هشیار من
هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن — تا ابد رست از هش و از حد زدن
خالدین فی فناء سکرهم — من تفانی فی هواکم لم یقم
فضل تو گوید دل ما را که رو — ای شده در دوغ عشق ما گرو
چون مگس در دوغ ما افتادهای — تو نهای مست ای مگس تو بادهای
کرکسان مست از تو گردند ای مگس — چونک بر بحر عسل رانی فرس
کوهها چون ذرهها سرمست تو — نقطه و پرگار و خط در دست تو
فتنه که لرزند ازو لرزان تست — هر گرانقیمت گهر ارزان تست
گر خدا دادی مرا پانصد دهان — گفتمی شرح تو ای جان و جهان
یک دهان دارم من آن هم منکسر — در خجالت از تو ای دانای سر