← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
منکسرتر خود نباشم از عدم — کز دهانش آمدستند این امم
صد هزار آثار غیبی منتظر — کز عدم بیرون جهد با لطف و بر
از تقاضای تو میگردد سرم — ای ببرده من به پیش آن کرم
رغبت ما از تقاضای توست — جذبهٔ حقست هر جا رهروست
خاک بیبادی به بالا بر جهد — کشتی بیبحر پا در ره نهد
پیش آب زندگانی کس نمرد — پیش آبت آب حیوانست درد
آب حیوان قبلهٔ جان دوستان — ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ز عشقش زندهاند — دل ز جان و آب جان بر کندهاند
آب عشق تو چو ما را دست داد — آب حیوان شد به پیش ما کساد
ز آب حیوان هست هر جان را نوی — لیک آب آب حیوانی توی
هر دمی مرگی و حشری دادیم — تا بدیدم دست برد آن کرم
همچو خفتن گشت این مردن مرا — ز اعتماد بعث کردن ای خدا
هفت دریا هر دم ار گردد سراب — گوش گیری آوریش ای آب آب
عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ — سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ
از صحاف مثنوی این پنجمست — بر بروج چرخ جان چون انجمست
ره نیابد از ستاره هر حواس — جز که کشتیبان استارهشناس
جز نظاره نیست قسم دیگران — از سعودش غافلند و از قران
آشنایی گیر شبها تا به روز — با چنین استارهای دیوسوز
هر یکی در دفع دیو بدگمان — هست نفطانداز قلعهٔ آسمان
اختر ار با دیو همچون عقربست — مشتری را او ولی الاقربست
قوس اگر از تیر دوزد دیو را — دلو پر آبست زرع و میو را
حوت اگرچه کشتی غی بشکند — دوست را چون ثور کشتی میکند
شمس اگر شب را بدرد چون اسد — لعل را زو خلعت اطلس رسد
هر وجودی کز عدم بنمود سر — بر یکی زهرست و بر دیگر شکر
دوست شو وز خوی ناخوش شو بری — تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری
زان نشد فاروق را زهری گزند — که بد آن تریاق فاروقیش قند