← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم (1/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ای حیات دل حسامالدین بسی — میل میجوشد به قسم سادسی
گشت از جذب چو تو علامهای — در جهان گردان حسامی نامهای
پیشکش میآرمت ای معنوی — قسم سادس در تمام مثنوی
شش جهت را نور ده زین شش صحف — کی یطوف حوله من لم یطف
عشق را با پنج و با شش کار نیست — مقصد او جز که جذب یار نیست
بوک فیما بعد دستوری رسد — رازهای گفتنی گفته شود
یا بیانی که بود نزدیکتر — زین کنایات دقیق مستتر
راز جز با رازدان انباز نیست — راز اندر گوش منکر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگار — با قبول و ناقبول او را چه کار
نوح نهصد سال دعوت مینمود — دم به دم انکار قومش میفزود
هیچ از گفتن عنان واپس کشید — هیچ اندر غار خاموشی خزید
گفت از بانگ و علالای سگان — هیچ واگردد ز راهی کاروان
یا شب مهتاب از غوغای سگ — سست گردد بدر را در سیر تگ
مه فشاند نور و سگ عو عو کند — هر کسی بر خلقت خود میتند
هر کسی را خدمتی داده قضا — در خور آن گوهرش در ابتلا
چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم — من مهم سیران خود را چون هلم
چونک سرکه سرکگی افزون کند — پس شکر را واجب افزونی بود
قهر سرکه لطف همچون انگبین — کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خل — آید آن اسکنجبین اندر خلل
قوم بر وی سرکهها میریختند — نوح را دریا فزون میریخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود — پس ز سرکهٔ اهل عالم میفزود
واحد کالالف کی بود آن ولی — بلک صد قرنست آن عبدالعلی
خم که از دریا درو راهی شود — پیش او جیحونها زانو زند
خاصه این دریا که دریاها همه — چون شنیدند این مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل — که قرین شد نام اعظم با اقل
در قران این جهان با آن جهان — این جهان از شرم میگردد جِهان
این عبارت تنگ و قاصر رتبتست — ورنه خس را با اخص چه نسبتست
زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند — بلبل از آواز خوش کی کم کند
پس خریدارست هر یک را جدا — اندرین بازار یفعل ما یشا
نقل خارستان غذای آتش است — بوی گل قوت دماغ سرخوش است
گر پلیدی پیش ما رسوا بود — خوک و سگ را شکر و حلوا بود
گر پلیدان این پلیدیها کنند — آبها بر پاک کردن میتنند
گرچه ماران زهرافشان میکنند — ورچه تلخانمان پریشان میکنند
نحلها بر کوه و کندو و شجر — مینهند از شهد انبار شکر
زهرها هرچند زهری میکنند — زود تریاقاتشان بر میکنند
این جهان جنگست کل چون بنگری — ذره با ذره چو دین با کافری
آن یکی ذره همی پرد به چپ — وآن دگر سوی یمین اندر طلب
ذرهای بالا و آن دیگر نگون — جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
جنگ فعلی هست از جنگ نهان — زین تخالف آن تخالف را بدان
ذرهای کان محو شد در آفتاب — جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفس — جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس
رفت از وی جنبش طبع و سکون — از چه از انا الیه راجعون
ما به بحر تو ز خود راجع شدیم — وز رضاع اصل مسترضع شدیم
در فروع راه ای مانده ز غول — لاف کم زن از اصول ای بیاصول
جنگ ما و صلح ما در نور عین — نیست از ما هست بین اصبعین
جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول — در میان جزوها حربیست هول
این جهان زین جنگ قایم میبود — در عناصر در نگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قویست — که بدیشان سقف دنیا مستویست
هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر — استن آب اشکنندهٔ آن شرر
پس بنای خلق بر اضداد بود — لاجرم ما جنگییم از ضر و سود
هست احوالم خلاف همدگر — هر یکی با هم مخالف در اثر
چونک هر دم راه خود را میزنم — با دگر کس سازگاری چون کنم
موج لشکرهای احوالم ببین — هر یکی با دیگری در جنگ و کین
مینگر در خود چنین جنگ گران — پس چه مشغولی به جنگ دیگران
یا مگر زین جنگ حقت وا خرد — در جهان صلح یک رنگت برد
آن جهان جز باقی و آباد نیست — زانک آن ترکیب از اضداد نیست
این تفانی از ضد آید ضد را — چون نباشد ضد نبود جز بقا
نفی ضد کرد از بهشت آن بینظیر — که نباشد شمس و ضدش زمهریر
هست بیرنگی اصول رنگها — صلحها باشد اصول جنگها
آن جهانست اصل این پرغم وثاق — وصل باشد اصل هر هجر و فراق