☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای حیات دل حسام‌الدین بسی — میل می‌جوشد به قسم سادسی

گشت از جذب چو تو علامه‌ای — در جهان گردان حسامی نامه‌ای

پیش‌کش می‌آرمت ای معنوی — قسم سادس در تمام مثنوی

شش جهت را نور ده زین شش صحف — کی یطوف حوله من لم یطف

عشق را با پنج و با شش کار نیست — مقصد او جز که جذب یار نیست

بوک فیما بعد دستوری رسد — رازهای گفتنی گفته شود

یا بیانی که بود نزدیکتر — زین کنایات دقیق مستتر

راز جز با رازدان انباز نیست — راز اندر گوش منکر راز نیست

لیک دعوت واردست از کردگار — با قبول و ناقبول او را چه کار

نوح نهصد سال دعوت می‌نمود — دم به دم انکار قومش می‌فزود

هیچ از گفتن عنان واپس کشید — هیچ اندر غار خاموشی خزید

گفت از بانگ و علالای سگان — هیچ واگردد ز راهی کاروان

یا شب مهتاب از غوغای سگ — سست گردد بدر را در سیر تگ

مه فشاند نور و سگ عو عو کند — هر کسی بر خلقت خود می‌تند

هر کسی را خدمتی داده قضا — در خور آن گوهرش در ابتلا

چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم — من مهم سیران خود را چون هلم

چونک سرکه سرکگی افزون کند — پس شکر را واجب افزونی بود

قهر سرکه لطف هم‌چون انگبین — کین دو باشد رکن هر اسکنجبین

انگبین گر پای کم آرد ز خل — آید آن اسکنجبین اندر خلل

قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند — نوح را دریا فزون می‌ریخت قند

قند او را بد مدد از بحر جود — پس ز سرکهٔ اهل عالم می‌فزود

واحد کالالف کی بود آن ولی — بلک صد قرنست آن عبدالعلی

خم که از دریا درو راهی شود — پیش او جیحونها زانو زند

خاصه این دریا که دریاها همه — چون شنیدند این مثال و دمدمه

شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل — که قرین شد نام اعظم با اقل

در قران این جهان با آن جهان — این جهان از شرم می‌گردد جِهان

این عبارت تنگ و قاصر رتبتست — ورنه خس را با اخص چه نسبتست

زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند — بلبل از آواز خوش کی کم کند

پس خریدارست هر یک را جدا — اندرین بازار یفعل ما یشا

نقل خارستان غذای آتش است — بوی گل قوت دماغ سرخوش است

گر پلیدی پیش ما رسوا بود — خوک و سگ را شکر و حلوا بود

گر پلیدان این پلیدیها کنند — آبها بر پاک کردن می‌تنند

گرچه ماران زهرافشان می‌کنند — ورچه تلخان‌مان پریشان می‌کنند

نحلها بر کوه و کندو و شجر — می‌نهند از شهد انبار شکر

زهرها هرچند زهری می‌کنند — زود تریاقاتشان بر می‌کنند

این جهان جنگست کل چون بنگری — ذره با ذره چو دین با کافری

آن یکی ذره همی پرد به چپ — وآن دگر سوی یمین اندر طلب

ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون — جنگ فعلیشان ببین اندر رکون

جنگ فعلی هست از جنگ نهان — زین تخالف آن تخالف را بدان

ذره‌ای کان محو شد در آفتاب — جنگ او بیرون شد از وصف و حساب

چون ز ذره محو شد نفس و نفس — جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس

رفت از وی جنبش طبع و سکون — از چه از انا الیه راجعون

ما به بحر تو ز خود راجع شدیم — وز رضاع اصل مسترضع شدیم

در فروع راه ای مانده ز غول — لاف کم زن از اصول ای بی‌اصول

جنگ ما و صلح ما در نور عین — نیست از ما هست بین اصبعین

جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول — در میان جزوها حربیست هول

این جهان زین جنگ قایم می‌بود — در عناصر در نگر تا حل شود

چار عنصر چار استون قویست — که بدیشان سقف دنیا مستویست

هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر — استن آب اشکنندهٔ آن شرر

پس بنای خلق بر اضداد بود — لاجرم ما جنگییم از ضر و سود

هست احوالم خلاف همدگر — هر یکی با هم مخالف در اثر

چونک هر دم راه خود را می‌زنم — با دگر کس سازگاری چون کنم

موج لشکرهای احوالم ببین — هر یکی با دیگری در جنگ و کین

می‌نگر در خود چنین جنگ گران — پس چه مشغولی به جنگ دیگران

یا مگر زین جنگ حقت وا خرد — در جهان صلح یک رنگت برد

آن جهان جز باقی و آباد نیست — زانک آن ترکیب از اضداد نیست

این تفانی از ضد آید ضد را — چون نباشد ضد نبود جز بقا

نفی ضد کرد از بهشت آن بی‌نظیر — که نباشد شمس و ضدش زمهریر

هست بی‌رنگی اصول رنگها — صلحها باشد اصول جنگها

آن جهانست اصل این پرغم وثاق — وصل باشد اصل هر هجر و فراق

← Önceki 855 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı