← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیهالسلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جان بسی کندی و اندر پردهای — زانک مردن اصل بد ناوردهای
تا نمیری نیست جان کندن تمام — بیکمال نردبان نایی به بام
چون ز صد پایه دو پایه کم بود — بام را کوشنده نامحرم بود
چون رسن یک گز ز صد گز کم بود — آب اندر دلو از چه کی رود
غرق این کشتی نیابی ای امیر — تا بننهی اندرو من الاخیر
من آخر اصل دان کو طارقست — کشتی وسواس و غی را غارقست
آفتاب گنبد ازرق شود — کشتی هش چونک مستغرق شود
چون نمردی گشت جان کندن دراز — مات شو در صبح ای شمع طراز
تا نگشتند اختران ما نهان — دانک پنهانست خورشید جهان
گرز بر خود زن منی در هم شکن — زانک پنبهٔ گوش آمد چشم تن
گرز بر خود میزنی خود ای دنی — عکس تست اندر فعالم این منی
عکس خود در صورت من دیدهای — در قتال خویش بر جوشیدهای
همچو آن شیری که در چه شد فرو — عکس خود را خصم خود پنداشت او
نفی ضد هست باشد بیشکی — تا ز ضد ضد را بدانی اندکی
این زمان جز نفی ضد اعلام نیست — اندرین نشات دمی بیدام نیست
بیحجابت باید آن ای ذو لباب — مرگ را بگزین و بر دران حجاب
نه چنان مرگی که در گوری روی — مرگ تبدیلی که در نوری روی
مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد — رومیی شد صبغت زنگی سترد
خاک زر شد هیات خاکی نماند — غم فرج شد خار غمناکی نماند
مصطفی زین گفت کای اسرارجو — مرده را خواهی که بینی زنده تو
میرود چون زندگان بر خاکدان — مرده و جانش شده بر آسمان
جانش را این دم به بالا مسکنیست — گر بمیرد روح او را نقل نیست
زانک پیش از مرگ او کردست نقل — این بمردن فهم آید نه به عقل
نقل باشد نه چو نقل جان عام — همچو نقلی از مقامی تا مقام
هرکه خواهد که ببیند بر زمین — مردهای را میرود ظاهر چنین
مر ابوبکر تقی را گو ببین — شد ز صدیقی امیرالمحشرین
اندرین نشات نگر صدیق را — تا به حشر افزون کنی تصدیق را
پس محمد صد قیامت بود نقد — زانک حل شد در فنای حل و عقد
زادهٔ ثانیست احمد در جهان — صد قیامت بود او اندر عیان
زو قیامت را همیپرسیدهاند — ای قیامت تا قیامت راه چند
با زبان حال میگفتی بسی — که ز محشر حشر را پرسد کسی
بهر این گفت آن رسول خوشپیام — رمز موتوا قبل موت یا کرام
همچنانکه مردهام من قبل موت — زان طرف آوردهام این صیت و صوت
پس قیامت شو قیامت را ببین — دیدن هر چیز را شرطست این
تا نگردی او ندانیاش تمام — خواه آن انوار باشد یا ظلام
عقل گردی عقل را دانی کمال — عشق گردی عشق را دانی ذبال
گفتمی برهان این دعوی مبین — گر بدی ادراک اندر خورد این
هست انجیر این طرف بسیار و خوار — گر رسد مرغی قنق انجیرخوار
در همه عالم اگر مرد و زنند — دم به دم در نزع و اندر مردنند
آن سخنشان را وصیتها شمر — که پدر گوید در آن دم با پسر
تا بروید عبرت و رحمت بدین — تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین
تو بدان نیت نگر در اقربا — تا ز نزع او نسوزد دل ترا
کل آت آت آن را نقد دان — دوست را در نزع و اندر فقد دان
ور غرضها زین نظر گردد حجیب — این غرضها را برون افکن ز جیب
ور نیاری خشک بر عجزی مَایست — دانکه با عاجز گزیده معجزیست
عجز زنجیریست زنجیرت نهاد — چشم در زنجیرنه باید گشاد
پس تضرع کن که ای هادی زیست — باز بودم بسته گشتم این ز چیست
سختتر افشردهام در شر قدم — که لفی خسرم ز قهرت دم به دم
از نصیحتهای تو کر بودهام — بتشکن دعوی و بتگر بودهام
یاد صنعت فرضتر یا یاد مرگ — مرگ مانند خزان تو اصل برگ
سالها این مرگ طبلک میزند — گوش تو بیگاه جنبش میکند
گوید اندر نزع از جان آه مرگ — این زمان کردت ز خود آگاه مرگ
این گلوی مرگ از نعره گرفت — طبل او بشکافت از ضرب شگفت
در دقایق خویش را در بافتی — رمز مردن این زمان در یافتی