← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۳۵ - رنجور شدن این هلال و بیخبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیهالسلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیهالسلام این هلال را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
از قضا رنجور و ناخوش شد هلال — مصطفی را وحی شد غماز حال
بد ز رنجوریش خواجهش بیخبر — که بر او بد کساد و بیخطر
خفته نه روز اندر آخر محسنی — هیچ کس از حال او آگاه نی
آنک کس بود و شهنشاه کسان — عقل صد چون قلزمش هر جا رسان
وحیش آمد رحم حق غمخوار شد — که فلان مشتاق تو بیمار شد
مصطفی بهر هلال با شرف — رفت از بهر عیادت آن طرف
در پی خورشید وحی آن مه دوان — وآن صحابه در پیش چون اختران
ماه میگوید که اصحابی نجوم — للسری قدوه و للطاغی رجوم
میر را گفتند که آن سلطان رسید — او ز شادی بیدل و جان برجهید
برگمان آن ز شادی زد دو دست — کان شهنشه بهر او میر آمدست
چون فرو آمد ز غرفه آن امیر — جان همیافشاند پامزد بشیر
پس زمینبوس و سلام آورد او — کرد رخ را از طرب چون ورد او
گفت بسمالله مشرف کن وطن — تا که فردوسی شود این انجمن
تا فزاید قصر من بر آسمان — که بدیدم قطب دوران زمان
گفتش از بهر عتاب آن محترم — من برای دیدن تو نامدم
گفت روحم آن تو خود روح چیست — هین بفرما کین تجشم بهر کیست
تا شوم من خاک پای آن کسی — که به باغ لطف تستش مغرسی
پس بگفتش کان هلال عرش کو — همچو مهتاب از تواضع فرش کو
آن شهی در بندگی پنهان شده — بهر جاسوسی به دنیا آمده
تو مگو کو بنده و آخرجی ماست — این بدان که گنج در ویرانههاست
ای عجب چونست از سقم آن هلال — که هزاران بدر هستش پایمال
گفت از رنجش مرا آگاه نیست — لیک روزی چند بر درگاه نیست
صحبت او با ستور و استرست — سایس است و منزلش این آخرست