☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر ششم › بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیه‌السلام شنید کی عیسی علیه‌السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هم‌چو عیسی بر سرش گیرد فرات — که ایمنی از غرقه در آب حیات

گوید احمد گر یقینش افزون بدی — خود هوایش مرکب و مامون بدی

هم‌چو من که بر هوا راکب شدم — در شب معراج مستصحب شدم

گفت چون باشد سگی کوری پلید — جست او از خواب خود را شیر دید

نه چنان شیری که کس تیرش زند — بل ز بیمش تیغ و پیکان بشکند

کور بر اشکم رونده هم‌چو مار — چشمها بگشاد در باغ و بهار

چون بود آن چون که از چونی رهید — در حیاتستان بی‌چونی رسید

گشت چونی‌بخش اندر لامکان — گرد خوانش جمله چونها چون سگان

او ز بی‌چونی دهدشان استخوان — در جنابت تن زن این سوره مخوان

تا ز چونی غسل ناری تو تمام — تو برین مصحف منه کف ای غلام

گر پلیدم ور نظیفم ای شهان — این نخوانم پس چه خوانم در جهان

تو مرا گویی که از بهر ثواب — غسل ناکرده مرو در حوض آب

از برون حوض غیر خاک نیست — هر که او در حوض ناید پاک نیست

گر نباشد آبها را این کرم — کو پذیرد مر خبث را دم به دم

وای بر مشتاق و بر اومید او — حسرتا بر حسرت جاوید او

آب دارد صد کرم صد احتشام — که پلیدان را پذیرد والسلام

ای ضیاء الحق حسام‌الدین که نور — پاسبان تست از شر الطیور

پاسبان تست نور و ارتقاش — ای تو خورشید مستر از خفاش

چیست پرده پیش روی آفتاب — جز فزونی شعشعه و تیزی تاب

پردهٔ خورشید هم نور ربست — بی‌نصیب از وی خفاشست و شبست

هر دو چون در بعد و پرده مانده‌اند — یا سیه‌رو یا فسرده مانده‌اند

چون نبشتی بعضی از قصهٔ هلال — داستان بدر آر اندر مقال

آن هلال و بدر دارند اتحاد — از دوی دورند و از نقص و فساد

آن هلال از نقص در باطن بریست — آن به ظاهر نقص تدریج آوریست

درس گوید شب به شب تدریج را — در تانی بر دهد تفریج را

در تانی گوید ای عجول خام — پایه‌پایه بر توان رفتن به بام

دیگ را تدریج و استادانه جوش — کار ناید قلیهٔ دیوانه جوش

حق نه قادر بود بر خلق فلک — در یکی لحظه به کن بی‌هیچ شک

پس چرا شش روز آن را درکشید — کل یوم الف عام ای مستفید

خلقت طفل از چه اندر نه مه‌است — زانک تدریج از شعار آن شه‌است

خلقت آدم چرا چل صبح بود — اندر آن گل اندک‌اندک می‌فزود

نه چو تو ای خام که اکنون تاختی — طفلی و خود را تو شیخی ساختی

بر دویدی چون کدو فوق همه — کو ترا پای جهاد و ملحمه

تکیه کردی بر درختان و جدار — بر شدی ای اقرعک هم قرع‌وار

اول ار شد مرکبت سرو سهی — لیک آخر خشک و بی‌مغزی تهی

رنگ سبزت زرد شد ای قرع زود — زانک از گلگونه بود اصلی نبود

← Önceki 893 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı