☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول — حاذقان و کافیان بس عَدول

تا سمرقند آمدند آن دو امیر — پیش آن زرگر ز شاهنشه بَشیر

«کای لطیف استاد کامل معرفت — فاش اندر شهرها از تو صفت

نک فلان شه از برای زرگری — اختیارت کرد زیرا مهتری

اینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم — چون بیایی خاص باشی و ندیم»

مرد مال و خلعت بسیار دید — غرّه شد از شهر و فرزندان برید.

اندر آمد شادمان در راه مرد — بی‌خبر کان شاه قصد جانْش کرد

اسپ تازی برنشست و شاد تاخت — خونبهای خویش را خلعت شناخت

ای شده اندر سفر با صد رضا — خود به پای خویش تا سوء القضا

در خیالش مُلک و عِزّ و مهتری — گفت عزرائیل رو، آری بری

چون رسید از راه آن مرد غریب — اندر آوردش به پیش شه طبیب

سوی شاهنشاه بردندش به‌ناز — تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه دید او را بسی تعظیم کرد — مخزن زر را بدو تسلیم کرد

پس حکیمش گفت کای سلطان مِه — آن کنیزک را بدین خواجه بدِه

تا کنیزک در وصالش خوش شود — آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه‌روی را — جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام — تا به صحتْ آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت — تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند — جان دختر در وبال او نماند

چونک زشت و ناخوش و رخ‌زرد شد — اندک‌اندک در دل او سرد شد

عشق‌هایی کز پی رنگی بود — عشق نبود عاقبت ننگی بود

کاش کان هم ننگ بودی یکسری — تا نرفتی بر وی آن بد داوری

خون دوید از چشم همچون جوی او — دشمن جان وی آمد روی او

دشمن طاووس آمد پرّ او — ای بسی شه را بکشته فرّ او

گفت: «من آن آهوم کز ناف من — ریخت این صیاد خون صاف من،

ای من آن روباهِ صحرا، کز کمین — سر بریدندش برای پوستین،

ای من آن پیلی که زخم پیلبان — ریخت خونم از برای استخوان،

آنکه کشتستم پی مادون من — می‌نداند که نخسپد خون من

بر منست امروز و فردا بر وی‌است — خون چون من کس، چنین ضایع کی‌است؟

گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز — باز گردد سوی او آن سایه باز؛

این جهان‌، کوه است و فعل ما ندا — سوی ما آید نداها را صدا»

این بگفت و رفت در دَم زیر خاک — آن کنیزک شد ز عشق‌ و رنج پاک

زانک عشق مردگان پاینده نیست — زانک مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر — هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده گزین کو باقی است — کز شراب جان‌فزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیا — یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست — با کریمان کارها دشوار نیست

← Önceki 9 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı