☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جمله عالم زان غیور آمد که حق — برد در غیرت برین عالم سبق

او چو جانست و جهان چون کالبد — کالبد از جان پذیرد نیک و بد

هر که محراب نمازش گشت عین — سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین

هر که شد مر شاه را او جامه‌دار — هست خسران بهر شاهش اتّجار

هر که با سلطان شود او همنشین — بر درش شِستن بود حیف و غبین

دستبوس‌ش چون رسید از پادشاه — گر گزیند بوس‌ِ پا باشد گناه

گرچه سر بر پا نهادن خدمت است — پیش آن خدمت خطا و زلت است

شاه را غیرت بود بر هر که او — بو گزیند بعد از آن که دید رو

غیرت حق بر مثَل گندم بوَد — کاه‌ْخرمن غیرت‌ِ مردم بود

اصل غیرتها بدانید از اله — آن‌ِ خلقان فرع‌، حق بی‌اشتباه

شرح این بگذارم و گیرم گله — از جفای آن نگار ده دله

نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش — از دو عالم ناله و غم بایدش

چون ننالم تلخ از دستان او‌؟ — چون نیم در حلقهٔ مستان او

چون نباشم همچو شب بی‌روز او‌؟ — بی‌وصال روی روز افروز او‌؟

ناخوش او خوش بود در جان من — جان فدای یار دل‌رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش — بهر خشنودی شاه فرد خویش

خاک غم را سرمه سازم بهر چشم — تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

اشک کان از بهر او بارند خلق — گوهرست و اشک پندارند خلق

من ز جان جان شکایت می‌کنم — من نیم شاکی روایت می‌کنم

دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام — وز نفاق سست می‌خندیده‌ام

راستی کن ای تو فخر راستان — ای تو صدر و من درت را آستان

آستانه و صدر در معنی کجاست‌؟ — ما و من کو‌، آن طرف کان یار ماست‌؟

ای رهیده جان تو از ما و من — ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون یک شود آن یک توی — چونک یک‌ها محو شد آنک توی

این من و ما بهر آن بر ساختی — تا تو با خود نرد خدمت باختی

تا من و توها همه یک جان شوند — عاقبت مستغرق جانان شوند

این همه هست و بیا ای امر کن — ای منزه از بیان و از سخن

جسم جسمانه تواند دیدنت — در خیال آرد غم و خندیدنت

دل که او بستهٔ غم و خندیدن است — تو مگو کاو لایق آن دیدن است

آنک او بستهٔ غم و خنده بود — او بدین دو عاریت زنده بود

باغ سبز عشق کاو بی‌منتها‌ست — جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عاشقی زین هر دو حالت برترست — بی بهار و بی خزان سبز و ترست

ده زکات روی خوب ای خوب‌رو — شرح جان شرحه شرحه بازگو

کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای — بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای

من حلالش کردم ار خونم بریخت — من همی‌گفتم حلال‌، او می‌گریخت

چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان — غم چه ریزی بر دل غمناکیان‌؟

ای که هر صبحی که از مشرق بتافت — همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت

چون بهانه دادی این شیدات را — ای بها نه شکّر لبهات را

ای جهان کهنه را تو جان نو — از تن بی جان و دل افغان شنو

شرح گل بگذار از بهر خدا — شرح بلبل گو که شد از گل جدا

از غم و شادی نباشد جوش ما — با خیال و وهم نبود هوش ما

حالتی دیگر بود کان نادر‌ست — تو مشو منکر که حق بس قادر‌ست

تو قیاس از حالت انسان مکن — منزل اندر جور و در احسان مکن

جور و احسان‌، رنج و شادی حادث است — حادثان میرند و حقْشان وارث است

صبح شد ای صبح را صبح و پناه — عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه

عذرخواه عقل کل و جان توی — جان جان و تابش مرجان توی

تافت نور صبح و ما از نور تو — در صبوحی با می منصور تو

دادهٔ تو چون چنین دارد مرا — باده کی بود کاو طرب آرد مرا‌؟

باده در جوشش گدای جوش ماست — چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده از ما مست شد نه ما ازو — قالب از ما هست شد نه ما ازو

ما چو زنبور‌یم و قالب‌ها چو موم — خانه خانه کرده قالب را چو موم

← Önceki 91 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı